معنی عنصل
6 بازدید
[ عُ صَ / صُ ] (ع اِ) پیاز دشتی مشهور به اسقال. ج، عنصلاء. (از منتهی الارب). پیاز موش. اسقیل. عضلاء. رجوع به اسقال و پیاز موش شود: آن زاغ در آسا بر همچون حبشی کاذربربسته به شاخ اندر هم سنبل و هم عنصل. منوچهری (دیوان ص ۶۹).[ عُ صُ ] (اِخ) موضعی است در دیار عرب. (از معجم البلدان). - طریق العنصل؛ راهی است که از بصره به یمامه می رود. و گویند آن از راههای بصره است که از دهنا می گذرد. (از معجم البلدان). رجوع به منتهی الارب، اقرب الموارد، ناظم الاطباء و عنصلین شود.
کلمات همقافیه با «عنصل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صل» برای سرودن شعر