معنی عنس
5 بازدید
[ عَ ] (ع مص) خم دادن چوب را و برگردانیدن آن را. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و عنش به شین، افصح است. (از اقرب الموارد). رجوع به عنش شود.[ عَ ] (ع ص) شتر مادهٔ درشت اندام و نیک دم دراز. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). ناقهٔ سخت و قوی، و گویند ماده شتری که دمش دراز گشته و موی آن بسیار باشد. (از اقرب الموارد). || (اِ) عقاب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || صخره. ج، عِناس، عُنوس. (اقرب الموارد).[ عُ ] (ع ص، اِ) جِ عانس. رجوع به عانس شود.[ عُ نْ نَ ] (ع ص، اِ) جِ عانس. رجوع به عانس شود.[ عَ نَ ] (ع مص) نگریستن در عناس (یعنی آیینه) هر دم و هر ساعت. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ عَ ] (اِخ) قبیله ای است از یمن که اسود عنسی کذاب، از آنان باشد. (از اقرب الموارد). لقب زیدبن مالک بن اُدَد که پدر قبیله ای است از یمن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). - مخلاف عنس؛ روستایی است به یمن، منسوب به عنس. (از منتهی الارب). مخلافی است در یمن، منسوب به عنس بن مالک بن اُدَدبن زیدبن یشجب بن یعرب بن قحطان رهط اسود عنسی که در زمان پیامبر (ص) ادعای پیغمبری کرد. (از معجم البلدان).[ عَ ] (اِخ) ابن مالک بن اُدَد. از مذحج، از کهلان. جدی است جاهلی. و اسود عنسی و عماربن یاسر از نسل وی میباشند. (از الاعلام زرکلی از جمهرةالانساب و السبائک).
کلمات همقافیه با «عنس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نس» برای سرودن شعر