معنی عنبربو

معنی عنبربو

6 بازدید
[ عَمْ بَ ] (ص مرکب) مخفف عنبربوی. چیزی که دارای بوی عنبر باشد. (از ناظم الاطباء). رجوع به عنبربوی شود: عجب نوش شکرپاسخ چنین گفت که عنبربو گلی در باغ بشگفت. نظامی. مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست. حافظ. || (اِ مرکب) یکی از اقسام برنج است که در گیلان به این اسم معروف میباشد. || گیاهی از تیرهٔ مرکبان که در حقیقت یکی از انواع قنطوریون محسوب می شود و چون دارای بویی مطبوع است آن را قنطوریون مشکی نیز گویند. عنبر. (از فرهنگ فارسی معین). و رجوع به قنطوریون شود: در لطافت نوگلی دارم که زلف خویش را شانه از دندانهٔ گلهای عنبربو کند. محسن تأثیر (از آنندراج). اگر صد اره بر فرقم نهد رنج تهیدستی چو عنبربو همان باشد ز غیرت روی خندانم. محسن تأثیر (از آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «عنبربو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید