معنی عنبرافشان

معنی عنبرافشان

9 بازدید
[ عَمْ بَ اَ ] (نف مرکب) مخفف عنبرافشاننده. آنچه عنبر بیفشاند. آنچه بوی عنبر دهد. خوشبوی چون عنبر: بی بادهٔ زرفشان نباشم چون باد شده ست عنبرافشان. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۳۵۳). لب یار من شد دم صبح مانا که سرد آتش عنبرافشان نماید.خاقانی. سیه شعری چو زلف عنبرافشان فرودآویخت بر ماه درفشان.نظامی. خالی از زلف عنبرافشان تر چشمی از خال نامسلمان تر.نظامی. ز حلقوم دراهای درفشان مشبکهای زرین عنبرافشان.نظامی. مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست. حافظ. چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش بهر شکسته که پیوست تازه شد جانش. حافظ. چون صبا گفتهٔ حافظ بشنید از بلبل عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد.حافظ. گذشت آنکه ترا زلف عنبرافشان بود گذشت آنکه مرا خاطری پریشان بود.؟

کلمات هم‌قافیه با «عنبرافشان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید