معنی عنان پیچیدن
6 بازدید
[ عِ دَ ] (مص مرکب) بازگشتن. روی برتافتن. پشت بدادن : جهاندار کآواز ایشان شنید عنان را بپیچید و زانو کشید.فردوسی. نپیچید ازین رفتن از من عنان نترسد اگر دشمن آید دمان.فردوسی. عنان به که پیچم از آن پیشتر که ایشان ز ما بازپیچند سر.نظامی. چو از خسرو عنان پیچید بهرام به کام دشمنان شد کام و ناکام.نظامی. || منحرف کردن. بسوی دیگر بردن. از راه بگرداندن : گریوه بلند است و سیلاب سخت مپیچان عنان من از راه بخت.نظامی. روزی بپای مرکب تازی درافتمش گر کبر و ناز بازنپیچد عنان دوست. سعدی. در و دیوار نتواند عنان سیل پیچیدن که منع از کوچه گردی میکند دیوانهٔ ما را. صائب (از آنندراج). - عنان از عنان کسی نپیچیدن؛ ترک او نگفتن. از همراهی با او دست برنداشتن. از او کرانه نکردن : عنان از عنانت نپیچم براه خرامان بیایم بنزدیک شاه.فردوسی. - عنان بر چیزی پیچیدن؛ روی بدان سوی آوردن : ایاز آن فتنه را چون در قفا دید عنان بر جلوهٔ خورشید پیچید. حکیم زلالی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «عنان پیچیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر