معنی عنانتاب
5 بازدید
[ عِ ] (نف مرکب) اسبی که به اندک اشارهٔ عنان بگردد. (ناظم الاطباء). اسبی که بمجرد اشارهٔ عنان، مطاوعت کند و سوار را در سواری آن احتیاج به مهمیز و قمچی نباشد. (آنندراج): روان کرد رخش عنان تاب را برانگیخت چون آتش آن آب را. نظامی (از آنندراج). - خواب عنان تاب؛ خواب منحرف کننده و بسوی دیگر کشاننده : دیدهٔ اغیار گران خواب شد کو سبک از خواب عنان تاب شد.نظامی. - عنان تاب شدن؛ سوار شدن. (از آنندراج). روی آوردن : عنان تاب شد شاه پیروزجنگ میان بسته بر کین بدخواه تنگ.نظامی. - || روی گردانیدن. - عنان تاب گشتن؛ عنان تاب شدن. سوار شدن. رفتن. - || منحرف شدن. روی بجانب دیگر آوردن : شهنشاه برخاست هم در زمان عنان تاب گشت از بر همدمان. نظامی (شرفنامه ص ۳۱۹). وگر جان گردد از رویت عنان تاب بود جان را عروسی لیک در خواب.نظامی.
کلمات همقافیه با «عنانتاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر