معنی عناق
8 بازدید
[ عِ ] (ع مص) به گردن هم دست درآوردن به محبت و جز آن. (از منتهی الارب). معانقه و به گردن همدیگر از محبت دست درآوردن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). دست با گردن شدن. دست به گردن شدن : روزگار شادی آمد، مطربان باید کنون گاه ناز و گاه راز و گاه بوس و گه عناق. مولوی. گریه از هجران بود یا از فراق یا عزیزانم وصال است و عناق.مولوی.[ عَ ] (ع اِ) بزغالهٔ ماده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ماده از بچه های بز پیش از رسیدن به یکسالگی. (از اقرب الموارد). و بعضی نوشته اند که از حین ولادت آن تا چهارماهگی. (آنندراج) (غیاث اللغات). بزبچه. ج، اَعنُق، عُنوق. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و صورت دوم جمع آن نادر است. (از اقرب الموارد). در مثل گویند: العنوق بعد النوق؛ یعنی چوپان بزغالگان شد، پس از آنکه ساربان ماده شتران بود، و این مثل را در مورد تنگ حالی پس از فراخ حالی آرند. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و نیز در مورد کسی گفته شود که از مقام بلند به مقام پست فرودآید. (از اقرب الموارد). || بلا و سختی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || کار سخت. || نومیدی. || زکاة دوساله. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کلاغی است خردتر و باریکتر از کلاغ های دیگر با پاهای سرخ و منقاری به رنگ مرجان. و آن دانه خورد و گوشتش حلال باشد. (از تذکرهٔ انطاکی). || (اِخ) ستارهٔ میانهٔ بنات نعش. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). ستارهٔ میانهٔ بنات النعش کبری. (ناظم الاطباء).[ عَ ] (اِخ) دختری است که اول بار از آدم و حوا متولد گردید. رجوع به حبیب السیر چ کتابخانهٔ خیام ج ۱ ص ۲۱ شود.[ عَ ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). وادی عناق، وادیی است در حمی در خاک غنی. (از معجم البلدان).[ عَ ] (اِخ) نام اسب مسلم بن عمر باهلی است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عَ ] (اِخ) مناره ای است قدیم در دهناء که ذوالرمة از آن یاد کرده است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مناره ای است عادی در بادیه که از سنگ بنا شده و آن را عناق ذوالرمة گویند، چه وی آن را در شعر خود آورده است. رجوع به معجم البلدان شود.[ عَ ] (اِخ) رودباری است در زمین طی. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «عناق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر