معنی عمو
7 بازدید
[ عَ مْ وْ ] (ع اِمص) گمراهی. (منتهی الارب). ضلال. || خواری و فروتنی. ذلت و خضوع. (از اقرب الموارد). || میل کردن به چیزی. (منتهی الارب).[ عَ ] (از ع، اِ) عم عربی است که در تداول فارسی عمو گویند. برادر پدر. عم. افدر. اودر. کاکا. رجوع به عم شود. || گاه به مردم عامی یا به دوستان نزدیک خود نیز عمو خطاب کنند: رو توکل کن تو با کسب ای عمو جهد میکن کسب میکن موبمو.مولوی. - عموجان؛ خطاب به عموی خود کنند. (از فرهنگ فارسی معین). - || به مردم عادی یا به دوستان نزدیک خود خطاب کنند. (فرهنگ فارسی معین). - عمونوروز؛ نامی است که اخیراً بر پیرمردی خیالی اطلاق میشود که در ایام نوروز برای کودکان هدیه می آورد. و ظاهراً تقلیدی از بابانوئل مسیحیان است. - عمویادگار خوابی یا بیدار؟؛ با این جمله بمزاح از خواب یا بیدار بودن مخاطب سؤال کنند. (از امثال و حکم دهخدا).
کلمات همقافیه با «عمو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مو» برای سرودن شعر