معنی عمم
7 بازدید
[ عَ مَ ] (ع اِمص) کلانی جثه در مردم و جز آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بسیاری. (منتهی الارب). کثرت. (اقرب الموارد): زین عمم در خون و در گل مانده ای همچو مرغ نیم بسمل مانده ای.عطار. || فراهم شدگی. (منتهی الارب). اجتماع. || (ص، اِ) عام و کامل از هر چیزی. (از اقرب الموارد): هو عمم خیر؛ رای و عطا و احسان او عام است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عُ مَ ] (ع اِ) تمام جسم و مال و جوانی. (از اقرب الموارد): استوی علی عممه؛ برابر شد بتمام جسم و مال و شباب خود. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || جِ عَمیم. رجوع به عمیم شود.
کلمات همقافیه با «عمم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مم» برای سرودن شعر