معنی عملی
6 بازدید
[ عَ مَ ] (ص نسبی) منسوب به عمل. رجوع به عمل شود. آنچه که به مرحلهٔ عمل درمی آید. (فرهنگ فارسی معین). || آنچه که بعمل وابسته باشد، مقابل نظری و علمی. (فرهنگ فارسی معین) (از ناظم الاطباء). هر کرداری که از روی قصد از حیوان ناشی شود، و این لفظ اخص از لفظ فعل است، زیرا عمل را در مورد جمادات نیز استعمال کنند، و در عرف علما در مقابل نظری اطلاق گردد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). - حکمت عملی؛ دانستن انتظام احوال معاش و معاد بوجه کامل، و آن بر سه قسم است: تهذیب اخلاق و تدبیر منزل و سیاست مدن. (ناظم الاطباء). || معتاد به افیون. تریاکی. تریاک کش. || مصنوعی. (فرهنگ فارسی معین). هر چیز ساخته شده و صنعتی. ضد طبیعی. (ناظم الاطباء). ساختگی. مصنوع. مزور: بنزد خوشهٔ انگور عقد مروارید مثال جوهر اصلی و دانهٔ عملی است. بسحاق اطعمه. || قابل عمل کردن. اجراشدنی. (فرهنگ فارسی معین).[ عَ لا ] (اِخ) نام جایگاهی است. و ابن درید در جمهرة آن را به فتح عین و میم ضبط کرده است. (از معجم البلدان). در منتهی الارب نیز به فتح اول و دوم (عَمَلی ََ) آمده است.
کلمات همقافیه با «عملی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر