معنی عمل

معنی عمل

7 بازدید
[ عَ مَ ] (ع مص) کار کردن. (منتهی الارب). کار کردن و انجام دادن و ساختن. (از اقرب الموارد). || مبالغه نمودن در رنج و آزار کسی: عمل به العِمِلّینَ، او العِمْلینَ، او العُمَلینَ؛ مبالغه نمود در رنج و آزار او. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نیک کارکن و هوشیار گردیدن ناقه. (از منتهی الارب). «عَمِلة» بودن ناقه. (از اقرب الموارد). رجوع به عَمِلة شود. || پیوسته درخشیدن برق. (از منتهی الارب). ادامه یافتن برق. (از اقرب الموارد). || شتافتن. || سعی و کوشش کردن: عمل علی الصدقة؛ سعی و کوشش کرد در فراهم آوردن و جمع کردن صدقه. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || حاکم گشتن بر شهری: عمل لفلان علی البلد؛ از جانب فلان بر شهر حاکم بود. (از اقرب الموارد). || پیدا کردن کلمه ای اعراب را بر کلمهٔ دیگر. (منتهی الارب). بوجود آوردن کلمه ای نوعی از اعراب را در کلمه ای دیگر. (از اقرب الموارد).
[ عَ مَ ] (ع اِ) کار. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). هر کار و فعلی که بعمد و بقصد از حیوانی سر زند. (از اقرب الموارد). ج، أعمال. کار و کردار و فعل. (ناظم الاطباء). کنش. آنچه از آدمی سر زند از کار نیک و بد: آن پاکروح را بود از عملهای نیکو و خلقهای پسندیده آنچه بلند سازد درجهٔ او را در میان امامان صالح. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۰). قول چون روی بود زیر نقاب ای بخرد به عمل باید از این روی گشادنت نقاب. ناصرخسرو. در سه کار اقدام نتوان کرد مگر به رفعت همت عمل سلطان. (کلیله و دمنه). در قول بی عمل... فایده بیشتر نباشد. (کلیله و دمنه). اندک عملی بود به آخر از اول فکرت فراوان.خاقانی. هرکه به نیکی عمل آغاز کرد نیکی او روی بدو بازکرد.نظامی. عذر میاور نه حیل خواستند این سخن است از تو عمل خواستند. نظامی. اول فکر آخر آمد در عمل خاصه فکری کو بود وصف ازل.مولوی. خود را ز عملهای نکوهیده بری دار. سعدی. پس پرده بیند عملهای بد هم او پرده پوشد به آلای خود.سعدی. تو را خود بماند سر از ننگ پیش که گردت برآید عملهای خویش.سعدی. در عمل کوش و ترک قول بگیر کار کرده نمیشود به سخن.ابن یمین. عالم که ندارد عملی مثل حمار است بی فایده اثقال کتب را شده حامل. سلمان ساوجی. هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد. حافظ. طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید همچنان در عمل معدن و کان است که بود. حافظ. - بدعمل؛ بدکردار: تو یقین دان که هرکه بدعمل است آفتاب گریوهٔ اجل است.مکتبی. - بنوالعمل؛ پیادگان. (ناظم الاطباء). - || نام قبیله ای از تازیان در یمن. (ناظم الاطباء). پیادگان یمن. (از اقرب الموارد). - به عمل آمدن؛ آماده گشتن. ساخته شدن. - || انجام گرفتن. اجرا شدن. - به عمل آوردن، به عمل درآوردن؛ انجام دادن. آماده کردن. جامهٔ عمل بر اندیشه ای پوشیدن : هرچه از مصلحت مملکت بخاطر آورد به عمل درنیاورد. (کلیات سعدی چ مصفا، نصیحةالملوک ص ۵). - به عمل برآمدن؛ انجام گرفتن. اجرا شدن. (فرهنگ فارسی معین). - به عمل درآمدن؛ به استعمال درآمدن. (فرهنگ فارسی معین). بکار رفتن. - || ناقص شدن. (فرهنگ فارسی معین). - || بی اثر شدن. (فرهنگ فارسی معین). - دستورالعمل؛ بیان طریقهٔ استعمال و اجرای کاری. (ناظم الاطباء). دستور و طریقهٔ عمل. - || کتابچهٔ جمع و خرج مالیات. (ناظم الاطباء). - عکس العمل؛ واکنش. رجوع به عکس شود. - عمل به احتیاط؛ عملی که از روی دوربینی و عاقبت اندیشی و تفکر انجام گیرد. (فرهنگ فارسی معین). - عمل صالح؛ کردار نیک. (ناظم الاطباء). - عمل کردن؛ کار کردن. رجوع به عمل کردن در ردیف خود شود. - عمل معمول؛ معاملهٔ پیشین. (ناظم الاطباء). - عمل ید؛ صنعت و هر کاری که با دست اجرا میگردد. (ناظم الاطباء). کار دستی. - || (اصطلاح طب) اجرای اعمال جراحی. (از ناظم الاطباء). || هر چیز تطبیق شده با آزمایش و تجربه. مقابل علم و نظر. (ناظم الاطباء): تا در عمل هندسه نگردد خطی که بود منحنی موازی.مسعودسعد. - چهار عمل اصلی؛ جمع و تفریق و ضرب و تقسیم. - عالم بی عمل؛ که علم خواند و بدان عمل نکند: عالم بی عمل درخت بی بر. (گلستان باب هشتم چ یوسفی ص ۱۸۳). علم چندانکه بیشتر خوانی چون عمل در تو نیست نادانی.سعدی. - علم و عمل؛ دانش و به کار بردن آن. رجوع به علم شود: چون نبایدت عمل راه نیابی سوی علم نکند مرد سواری چو نباشدش رکاب. ناصرخسرو. - امثال: عمل قلیل مع العلم، خیر من عمل کثیر مع الجهل (حدیث، از امثال و حکم دهخدا)؛ کار اندک با دانش، به از کار بسیار با نادانی است. || به کار بردن اعضای بدن در اجرای احکام الهی. استعمال جوارح در مقتضیات احکام شریعت، و بعد از قول شهادتین قیام به عبادات بدنی و وظایف شرعی. (از نفائس الفنون): عملت کو بعمل فخر کن ایرا که خدای با تو از بهر عمل کرده در این وعده ثواب. ناصرخسرو. گرچه صعبست عمل از قبل بوی بهشت جمله آسان شود ای پور پدر بر تو صعاب. ناصرخسرو. عمل بیار که رخت سرای آخرت است نه عودسوز به کار آیدت نه عنبرسای. سعدی. - امثال: عملش صالح بود، یکسر رفت به بهشت؛ در مورد داستان این مثل، رجوع به امثال و حکم دهخدا شود. عمل هر کس پاپیچ خودش میشود. (امثال و حکم دهخدا). || صنعت. ماحصل صنعت و هر کار. (از ناظم الاطباء). مثل اینکه گویند فلان تابلو عمل کمال الملک است : گاو را چون خدا به بانگ آورد عمل دست سامری منگر.خاقانی. || خدمت. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ماحصل حکومت و ریاست. (ناظم الاطباء). خدمت دولتی. کار دیوانی. شغل دیوانی، مخصوصاً جمع آوری و تحصیل مالیات و خراج : الیاس بن اسد عمل بدو تسلیم کرد و از دارالاماره بیرون آمد و به سرای الحرث بن المثنی فرودآمد. (تاریخ سیستان). ابراهیم بن الحصین القوسی به سیستان اندرآمد و بعمل... و برادر را به عمل هرات بگذاشت. (تاریخ سیستان). مقتدر عباسی شقیق را برسولی فرستاد سوی کثیربن احمد که عمل تسلیم باید کرد. (تاریخ سیستان). شغلها و عملها که دبیران داشتند بر ایشان بداشتند. (تاریخ بیهقی ص ۱۴۱). مردی سخت فاضل و بخرد بود و خویشتن دار [ بوسهل کنکش ] و آخرش آن آمد که عمل بست بدو دادند. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۴). و بعد از آن دیگر باره عمل بحرین و عمان به عثمان بن ابی العاص ثقفی داد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۳). بی عمل عزل دید بر بالین بی گنه سنگ یافت بر قندیل.ابوالفرج رونی. این شغل و عمل که اندر آنی چونانکه تو خواهی آنچنان باد.مسعودسعد. چون پیرهن عمل بپوشیدم بگرفت قضای بد گریبانم.مسعودسعد. تنم شد مرفه ز رنج عمل که آنگه ز دشمن مرفه نبود.مسعودسعد. مدتی ملابست عمل جوزجان کرده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۲). جز بخردمند مفرما عمل گرچه عمل کار خردمند نیست.سعدی. در بزرگی و گیرودار عمل ز آشنایان فراغتی دارند.سعدی. ترک عمل بگفتم و ایمن شدم ز عزلت بی چیز را نباشد اندیشه از حرامی.سعدی. - از عمل افتادن؛ کنار رفتن از شغل دیوانی. معزول گشتن : این باد بروت و نخوت اندر بینی آن روز که از عمل بیفتی بینی.سعدی. - از عمل فروماندن؛ از کار عاجز شدن. - || کنار رفتن از شغل دیوانی. دست کشیدن از منصب دولتی : دوست دیوانی را فراغت دیدار دوستان وقتی باشد که از عمل فروماند. (گلستان سعدی). - عمل دادن؛ حکومت دادن. مأموریت دادن. تولیت. اعمال : عمل گر دهی مرد منعم شناس که مفلس ندارد ز سلطان هراس.سعدی. - عمل داری؛ تکفل شغل دیوانی. رجوع به عمل داری شود. - عمل فرمودن؛ مأموریت دادن. حکومت دادن. تفویض شغل دیوانی. عمل دادن : و بفرمود تا جز مردم اصیل صاحب معرفت را هیچ عمل نفرمودندی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۳). یکی از وزرا معزول شد... ملک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود، قبولش نیامد. (گلستان سعدی). || مفرد اعمال، که در تداول جغرافیای قدیم بر دهکده های تابع یک شهر و یا شهرهایی که از لحاظ دادن مالیات ابواب جمع یک ناحیه بودند، اطلاق میشد. رجوع به اعمال شود: این شهرکهایی اند خرد و بزرگ همه از عمل مرو است. (حدود العالم). سبه، شهریست اندر میان بیابان میان نهله و سیستان نهاده و از عمل کرمان است. (حدود العالم). و هر ناحیتی از این نواحی مقسوم است به اعمال و اندر هر عملی شهرهاست بسیار. (حدود العالم). گفت من هرگز عملی را قسمت نکنم، و شهری همچو شهر اصفهان را جدا نکنم از ضیاعات و توابع آن. (تاریخ قم ص ۳۱).
[ عَ مِ ] (ع ص) برق پیوسته درخشنده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مرد کارکن، یا مرد که بر کار سرشته شده باشد و آن کار مطبوع وی بود. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ عَ مَ ] (اِخ) نام جایگاهی است. (از معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «عمل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید