معنی عمش
8 بازدید
[ عَ ] (ع مص) بی آهنگ زدن. (از منتهی الارب). بدون قصد و عمد زدن. (از ناظم الاطباء).[ عَ ] (ع ص، اِ) چیز موافق و برابر. (منتهی الارب). هر چیز موافق و برابر. (ناظم الاطباء). چیز موافق. (از اقرب الموارد). || نیکویی و صلاح در بدن و در هر چیزی. یقال: الختان عمش للصبی، و هذا طعام عمش لک (از منتهی الارب)؛ یعنی ختنه نیکو صلاح است کودک را، و این طعام صالحی است ترا.[ عَ مَ ] (ع مص) سخن در کسی اثر کردن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || فربه گشتن مریض. (از منتهی الارب). سالم گشتن بدن بیمار. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || سست بینایی گردیدن. (از منتهی الارب). سست بینایی گردیدن دیده و جاری شدن اشک از آن در اکثر اوقات. (از اقرب الموارد).[ عَ مَ ] (ع اِمص) سستی بینایی با جریان اشک اکثر اوقات یا همواره. (از منتهی الارب). ضعف بینایی یا جاری شدن اشک همواره. (از اقرب الموارد). ضعف بصر و رفتن اشک اکثر اوقات بواسطهٔ علتی. (غیاث اللغات). ضعف بصر. ضعف باصره. کم دید شدن چشم. کم بینی : این چنین آتش کشی اندر دلش دیدهٔ کافر نبیند از عمش.مولوی.[ عُ ] (ع ص، اِ) جِ اعمَش و عَمشاء. رجوع به اعمش و عمشاء شود.
کلمات همقافیه با «عمش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مش» برای سرودن شعر