معنی عمزاده
6 بازدید
[ عَ دَ / دِ ] (ص مرکب، اِ مرکب) پسرعمو. (ناظم الاطباء). پسرعم. پسر نیای پدری. دخترعمو. دختر نیای پدری : فرستاد کس نزد عم زاده خویش که در طنجه بنهاده بودش ز پیش. اسدی (گرشاسب نامه ص ۲۴۳). میان دو عم زاده وصلت فتاد دو خورشیدسیمای مهترنژاد.سعدی.
کلمات همقافیه با «عمزاده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر