معنی عمری
7 بازدید
[ عَ ری ی ] (ع اِ) قسمی از خرما. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).[ عُ را ] (ع اِ) چیزی که با شخص در مدت زندگی همراه باشد. (ناظم الاطباء). آنچه برای تو، در طول مدت عمر او یا عمر تو، قرار داده شود، چنانکه گویند: أعمرته الدار العمری؛ یعنی خانه را تا سر آمدن مدت عمرم یا عمرش، در اختیار او گذاردم. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). اسم است از اِعمار، چنانکه گویند: أعمرته الدار عمری؛ یعنی قرار دادم خانه را برای او که مادام العمر در آن ساکن باشد و چون بمیرد خانه دوباره به من بازگشت کند. و این امر در جاهلیت از رسوم معمول و متداول بین اعراب بوده، اما در شریعت اسلام، عمری عبارت است از تفویض مسکن بمدت طول زندگانی به کسی بشرط آنکه اگر تفویض کننده یا کسی که خانه بدو تفویض شده از دنیا رحلت کند، خانه به ورثهٔ واهب خانه بازگشت کند، و این فعل صحیح است و شرط باطل میشود، و از این رو خانه تا موهوب له در قید حیات است ملک اوست و پس از مرگ او ملک ورثهٔ او باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || سود زندگانی. (ناظم الاطباء).[ عُ ری ی ] (ع ص نسبی، اِ) آن را منسوب به عُمر دانند، چنانکه عمری الشجر بمعنی درخت دیرینه و قدیمی باشد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || درخت کنار که بر نهر رسته باشد. (منتهی الارب).[ عُ ] (ق) (با یاء نکره) یک عمر. مدت زندگانی. مدت درازی از زمان. (ناظم الاطباء). زمانی برابر یک دورهٔ زندگی کسی.[ عُ مَ ] (ص نسبی) منسوب به عمربن خطاب. و در تداول عوام فارسی زبانان، بر یک تن از اهل سنت اطلاق میشود. سنی. چهاریاری.[ عُ مَ ] (اِخ) مکنی به ابوحفص. رجوع به ابوحفص (عمری...) شود.[ عُ مَ ] (اِخ) علی بن علی. رجوع به علی عمری (ابن علی بن...) شود.[ عُ مَ ] (اِخ) علی بن محمد. رجوع به علی شجری شود.[ عُ مَ ] (اِخ) علی بن محمد. رجوع به علی شیرازی شود.[ عُ مَ ] (اِخ) علی بن مراد. رجوع به به علی عمری (ابن مرادبن...) شود.[ عُ مَ ] (اِخ) قاضی تکریت. او راست: کتاب السبع الجاهلیات بغریبها و کتاب تفسیر مقصورهٔ ابی بکربن درید. (از الفهرست ابن الندیم).
کلمات همقافیه با «عمری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر