معنی عمد
6 بازدید
[ عَ ] (ع مص) ستون نهادن چیزی را و ایستاده کردن به آن. (منتهی الارب). سقف و امثال آن را بوسیلهٔ ستون به پا داشتن و محکم داشتن. (از اقرب الموارد). || آهنگ کردن خلاف خطا. (منتهی الارب). قصد و آهنگ چیزی کردن. (از اقرب الموارد). آهنگ کردن. (دهار). || سست و گران گردانیدن بیماری کسی را. (منتهی الارب). سنگین کردن و به درد آوردن بیماری کسی را. (از اقرب الموارد). || دردناک نمودن و گرانبار کردن وام کسی را. (منتهی الارب). || افکندن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || به عمود زدن. (منتهی الارب). بوسیلهٔ عمود کسی را زدن. (از اقرب الموارد). || بر عمود شکم زدن و اندوهگین ساختن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || در دیانت مسیح؛ به آب معمودیة شستن کودک را. (از اقرب الموارد). رجوع به معمودیة شود.[ عَ ] (ع اِ) کوشش. (منتهی الارب). بطور جد و یقین: قطعه عمداً علی عین، و عمد عین. (از اقرب الموارد). || نیک راست و یقین. بیگمانی. (منتهی الارب). بطور قصد و اختیار، که ضد آن سهو و خطا میگردد. (از اقرب الموارد). تعمداً. دستی. دانسته. بعمد. متعمداً. عمداً. عمدی. - بطور عمد؛ بطور قصد و آهنگ. (ناظم الاطباء). - بعمد؛ به اختیار. (ناظم الاطباء). عمداً. دستی. دانسته. - عمد داشتن؛ قصد داشتن. - عمد کردن؛ بطور اختیار و از روی قصد و آهنگ کاری کردن. (ناظم الاطباء). قصد کردن.[ عَ مَ ] (ع مص) خشم گرفتن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || چسبیدن به کسی. (منتهی الارب). ملازم گشتن. (از اقرب الموارد). || درون کوهان شتر ریز و شکسته گردیدن بجهت سواری. (منتهی الارب). شکسته شدن داخل سنام شتر از سواری، در حالی که ظاهر آن سالم باشد. (از اقرب الموارد). || سست و دردناک گردیدن مرد. (منتهی الارب). به درد آمدن. (از ذیل اقرب الموارد). || تر کردن خاک را باران، چندانکه بسته گردد بگرفتن. (منتهی الارب). نمناک کردن باران خاک را بطوریکه هنگام گرفتن، بسته گردد بجهت نمناکی. (از اقرب الموارد). || تر شدن خاک. (از منتهی الارب). || آماسیدن سرین از سواری و کشیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || در شگفت شدن از کسی: أنا أعمد منه؛ در شگفتم از وی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عَ مَ ] (ع اِ) ورم تن و زخم آن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). ورمی است که در پشت باشد. (از ذیل اقرب الموارد). || جِ عماد و یا اسم جمع برای عماد. و رجوع به عماد شود. || چوبهای بهم بسته که بدان از دریا و نهر عبور نمایند. (ناظم الاطباء). قسمی قایق یا کشتی. (یادداشت مرحوم دهخدا): اندر آن دشت که تو تیغ برآری ز نیام مردم از خون به عمد گردد و آهو به شناه. فرخی. بر سر دریا همی راند او عمد می نمودش آن قدر بیرون ز حد. مولوی (مثنوی ج ۱ ص ۶۸). می رود سباح ساکن چون عمد اعجمی زد دست و پا و غرق شد.مولوی.[ عَ مِ ] (ع ص) خاک تر. (منتهی الارب). مکانی که باران آن را نمناک کرده باشد. (از اقرب الموارد). || هو عمدالثری؛ او بسیار نیکوئی کننده و بسیاراحسان است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شتر که درون کوهانش خسته و شکسته باشد. (منتهی الارب). شتری که سنامش به «عمد» دچار شده باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به عَمَد شود.[ عُ مُ ] (ع اِ) جِ عَمود. (منتهی الارب). رجوع به عَمود شود. || جِ عماد. رجوع به عِماد شود.[ عُ مُ دد ] (ع ص) جوان پر از جوانی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و مؤنث آن عُمدّة میگردد. (از اقرب الموارد).[ عَ ] (اِخ) رودباری است در حضرموت. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «عمد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مد» برای سرودن شعر