معنی عم

معنی عم

9 بازدید
[ عَ ] (علامت اختصاری) اختصاری و رمزی است از «علیه السلام». درود بر او باد. رجوع به علیه السلام شود.
[ عَ مِنْ ] (ع ص) عَمی. کور و نابینا. رجوع به عَمی شود.
[ عَ م م ] (ع مص) فراگرفتن و شامل شدن: عم القوم بالعطیة؛ بخشش و عطیهٔ او همهٔ آن قوم را فراگرفت و شامل شد. (از اقرب الموارد) (از المنجد). و رجوع به عُموم شود.
[ عَ م م ] (ع اِ) برادر پدر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از لسان العرب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). برادر پدر، خواه آن برادر صلبی و پدری باشد یا بطنی و مادری. (از اقرب الموارد). ج، أعمام، عُمومة، أعمَّة، أعُمّ (لسان العرب) (تاج العروس) (اقرب الموارد) (متن اللغة) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء)، عُموم. (لسان العرب) (تاج العروس). جج، أعْمُمون (لسان العرب) (تاج العروس) (متن اللغة) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) أعُمّون. (اقرب الموارد). و منسوب به آن عَمّی و عَمَوی. (از متن اللغة). در حالت ندا به سه صورت «یابن عَمّی» و «یابن عَمِّ» و «یابن عَمَّ» به کار می رود یعنی «ای پسر عم من». (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). در حالت ندبه گاهی با هاء ندبه (یابن عَمّاه) و گاه بدون هاء (یابن عَمّا) می آید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). در تداول زبان عرب می توان گفت «هما ابناعمٍّ» (آنها پسرعم هستند) ولی «هما ابناعمة» (آنها پسرعمه هستند) به کار نمی رود، و حال اینکه در «خال» به عکس این است و «هما ابناخالة» (آنها پسرخاله هستند) به کار می رود ولی «هما ابناخال» (آنها پسردایی هستند) نمی توان گفت. (از لسان العرب) (از تاج العروس) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از ناظم الاطباء). و سببش این است که وقتی شخصی پسردایی دیگری باشد، آن دگری پسرعمه اش می شود نه پسردائیش و نیز اگر پسرعمهٔ او باشد، دیگری پسردائیش میشود نه پسرعمه اش. (از اقرب الموارد): چو شاپور بنشست بر جای عم از ایران بسی شاد و برخی دژم.فردوسی. همتش اب و معالی اُم و بیداری ولد حکمتش عم و جلالت خال و هشیاری ختن. منوچهری. ابن عبدالعزیز عمش را بگرفت و بازداشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۹۶). امیر مسعود از این بیازرد که چنین درشتیها دید از عمش. (تاریخ بیهقی ص ۲۴۹). حاجب فاضل عم خوارزمشاه... ما را امروز بجای پدر است. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۲). همواره پشت و یار من، پوینده بر هنجار من خاراشکن رهوار من، شبدیزخال و رخش عم. لامعی گرگانی. بدل داد از شکوفه و برگ و میوه عم و خال و تبار و دودمانت.ناصرخسرو. خسیس است و بی قدر بی دین، اگر فریدونش خال است و جمشید عم. ناصرخسرو. همه ستاره که نحس است مر رفیق ترا چرا ترا بسعادت رفیق و خال و عمست. ناصرخسرو. آنکه مرد دها و تلبیس است او نه خال و نه عم، که ابلیس است. سنائی. فروغ فکر و صفای ضمیرم از عم بود چو عم بمرد، بمرد آنهمه فروغ و صفا. خاقانی. کو آنکه ولینعمت من بود و عم من عم چه که پدر بود و خداوند بهر باب. خاقانی. عم ز جهان عبره کرد، عبرت تو این بس است نتوان با مرگ عم برگ نعم ساختن.خاقانی. چنین پند از پدر نشنیده باشی الا گر هوشیاری بشنو از عم.سعدی. - امثال: عم جدا و کیسه جدا: بدل آنگه برادران باشید که زر و سیم یار برپاشید هیچ ناید تغیری پیدا تا بود عم جدا و کیسه جدا. سنائی (امثال و حکم دهخدا). || در اصطلاح جدید عربی، پدر همسر (اعم از پدرزن یا پدرشوهر) را به کنایه «عم» گویند. (از المنجد چ هفدهم). || گروه. (از لسان العرب) (از تاج العروس). گروه بسیار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از لسان العرب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). گروه بسیار از مردم. (از متن اللغة). گروهی از مردم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از تاج العروس). گروهی از حی (کمتر از قبیله). (از لسان العرب) (از تاج العروس). || گروه متفرق و پراکنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) ج، عَماعِم. (لسان العرب) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || گیاه تر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). العشب کله ؛ همه نوع گیاه. (از تاج العروس) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). و صاحب لسان بنقل از ثعلب، این معنی و شاهد ذیل را آورده است: یروح فی العم و یجنی الا بُلُما. || خرمابن دراز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نخل دراز که درازی و پیچیدن آن کامل شده باشد. (از تاج العروس) (از متن اللغة). عُمّ. رجوع به عُمّ شود.
[ عَ م م ] (اِخ) نام بطنی است که نسب آنان را به صورتهای مختلف آورده اند. برخی گویند که آنان در عهد خلافت عمربن خطاب در بصره نزد بنی تمیم فرودآمدند، و اسلام آوردند و به همراهی مسلمانان در جنگها شرکت کردند. و بدین سبب مردم به آنان لقب «برادر» و «پسرعم» و غیره دادند و از آن پس جزئی از اعراب گردیدند و بدین لقب شهرت یافتند. و برخی گویند که «عم» لقب مالک بن حنظلة است. بعضی دیگر مینویسند که «عم» لقب مُرَّةبن مالک بن حنظلةبن مالک بن زیدمناةبن تمیم است که جدی جاهلی بود و فرزندان و قبیلهٔ او را «عَمّیّون» نامند. و آنان در عهد خلافت عمر به بصره آمدند و سپس به اهواز رفتند. و نام این جد جاهلی را ابوعبیدة به صورت «مرةبن وائل بن عمروبن مالک بن حنظلةبن فهم، از ازد» آورده است. (از معجم قبائل العرب عمر رضا کحالة ج ۲ ص ۸۲۰ از الاغانی ابوالفرج اصفهانی ج ۳ ص ۲۵۷ و تاج العروس زبیدی ج ۸ ص ۴۱۰ و لسان العرب ابن منظور ج ۱۵ ص ۳۲۴ و الاشتقاق ابن درید ص ۲۲۶ و الانساب مقدسی ص ۱۱۳ و الانساب سمعانی) (از تاج العروس) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۹۲ از نقائض جریر والفرزدق ص ۳۶۰ و المشکاة و القاموس).
[ عَ م م ] (اِخ) موضع و دهی است میان حلب و انطاکیه، و عکاشةبن عبدالصمد عمی ضریر شاعر، بدانجا منسوب است. (از تاج العروس) (از منتهی الارب). ابن بُطلان بغدادی (متوفی در سال ۴۴۴ هـ . ق. در انطاکیه) این شهر را دیده است و آن را چنین توصیف میکند: بلده ای است ازآن روم، بین حلب و انطاکیه. چشمهٔ آبی دارد که از آن صید ماهی میشود و آسیایی بر آن میگردد. خوک و زنان بدکاره و خمر بسیار دارد و زنا در آنجا امر رایجی است. این بلده دارای چهار کنیسه و یک جامع است که مخفیانه در آن اذان میگویند... رجوع به تاریخ الحکماء قفطی چ لایپزیک ص ۲۹۶ شود.
[ عِ م م ] (اِخ) موضع و دهی است در حلب (این غیر از عَمّ است)، و جعفربن سهل عمی و بشران بن عبدالملک عمی منسوب بدانجا هستند. (از تاج العروس) (از منتهی الارب).
[ عُ م م ] (ع اِ) خرمابن دراز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از لسان العرب) (از اقرب الموارد). نخل دراز که درازی و پیچیدن آن کامل شده باشد. (از لسان العرب) (از تاج العروس) (از متن اللغة). عَمّ. و رجوع به عَمّ شود.
[ عُ م م ] (ع ص، اِ) جِ عَمّاء. رجوع به عَمّاء شود. || جِ عَمیمة. رجوع به عَمیمة شود.
[ عَ مْ مِ / عَ مْ مَ ] (ع اِ) (یا...) ای عموی من. مخفف عَمّی در حالت ندا. رجوع به عَمّ شود.
[ عَ مْ مَ ] (ع حرف جر +اسم) مرکب از: حرف جر «عن» +اسم استفهام «ما». دربارهٔ چه؟ از چه؟: {/Bعَمَّ یَتَسََاءَلُونَ؟۱-۲۷۸:۱/}؛ دربارهٔ چه از همدیگر سؤال می کنند؟ (قرآن ۷۸/۱). || (اِخ) نامی که در تداول عامه به سورهٔ نبأ داده شده است، به مناسبت شروع سورهٔ مذکور با کلمهٔ «عم». - عم جزؤ؛ جزئی از قرآن که محتوی سورهٔ نبأ یعنی سورهٔ هفتادوهشتم است تا پایان قرآن یعنی تا پایان سورهٔ یکصدوچهاردهم.

کلمات هم‌قافیه با «عم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «عم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید