معنی علی شاذلی
4 بازدید
[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد کیزانی حموی شاذلی. مکنی به ابوالحسن. رجوع به علی حموی شود.[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) ابن احمد مغربی یشرطی شاذلی. رجوع به علی یشرطی شود.[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) ابن حجازی بن محمد بیومی حسنی ادریسی شاذلی شافعی خلوتی دمرداشی احمدی. رجوع به علی بیومی شود.[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) ابن عبدالقادربن عبدالرحمان بن علی بن علی بن علی بن امین علوی اندلسی جزائری مالکی شاذلی. رجوع به علی اندلسی شود.[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عبدالجبار شاذلی ضریر. ملقب به نورالدین و مکنی به ابوالحسن. رجوع به شاذلی و علی بن عبداللََّه بن... شود.[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) ابن عطیةبن حسن بن محمدبن حداد هیتی حمومی شافعی. رجوع به علوان حموی شود.[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) ابن عمربن ابراهیم قرشی صوفی شاذلی. وی متصوف و از اهالی یمن بود. در سال ۷۵۵ هـ . ق. در قرشیةالسفلی واقع در وادی رمع از نواحی زبید متولد شد. سپس مدتی در قدس بسر برد و آنگاه به مصر رفت و به طریقهٔ شاذلیة در تصوف پیوست و به یمن بازگشت. و شهرهای ایران و حبشه را نیز سیاحت کرد و در بازگشت به موطن خویش در «مخا» مسکن گزید و در آنجا خانه هایی برای خود و برای مهمانان خویش بساخت و در سال ۸۲۸ هـ . ق. در همان شهر درگذشت. «باب شاذلی» در این شهر به وی منسوب است. (از اعلام زرکلی از نزهةالجلیس ج ۲ ص ۱۶۳ و الضوء اللامع ج ۵ ص ۲۶۳).[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) ابن عمربن علی بن حسام الدین أبوصیری حنفی شاذلی. مشهور به ابن بتنونی. رجوع به علی بتنونی شود.[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) ابن عمر قرشی شاذلی. مکنی به ابوالحسن. او راست: المنامات، که خوابهای مشایخ را در آن جمع آوری کرده است. (از کشف الظنون حاجی خلیفه ص ۱۸۴۵).[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) ابن محسن صعیدی مالکی شاذلی وفایی. مشهور به رمیلی و مکنی به ابوصلاح. رجوع به علی رمیلی شود.[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن محمدبن خلف بن جبریل منوفی مصری شاذلی. ملقب به نورالدین و مکنی به ابوالحسن. رجوع به علی منوفی شود.[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن وفا قرشی انصاری سکندری شاذلی مالکی. مشهور به ابن وفا و مکنی به ابوالحسن. رجوع به علی قرشی شود.[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) (درویش...) ابن محمد دمشقی شاذلی حنفی. رجوع به علی دمشقی شود.[ عَ یِ ذِ ] (اِخ) دمشقی حنفی. مشهور به درویش. رجوع به علی دمشقی شود.
کلمات همقافیه با «علی شاذلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر