معنی علی استرآبادی
6 بازدید
[ عَ یِ اِ تَ ] (اِخ) ابن ابی زید محمدبن علی نحوی استرآبادی، ملقب به فصیحی و مکنّی به ابوالحسن. رجوع به ابوالحسن (علی بن...) شود.[ عَ یِ اِ تَ ] (اِخ) ابن علی استرآبادی مازندرانی، ملقّب به عمادالدین. فقیه و قاری و محدث و متکلم، معاصر شاه طهماسب. وی در سال ۹۹۵ هـ . ق. در قید حیات بود. او راست: ۱ -حاشیه بر نهج البلاغة. ۲- رسالهٔ اثبات الواجب. ۳- رسائلی در اصول قرائت ابن کثیر و نافع و ابوعمر. (از معجم المؤلفین ج ۷ ص ۱۵۲).[ عَ یِ اِ تَ ] (اِخ) ابن کمال الدین محمود استرآبادی. وی در اصل از مردم مکه بود. و شرح ممزوج و بسیطی بر «قانون» ابن سینا نوشته است. (از کشف الظنون حاجی خلیفه ص ۱۳۱۲).[ عَ یِ اِ تَ ] (اِخ) ابن محمدجعفر استرآبادی تهرانی. فقیه و مطلع در علم اصول و هیئت بود و در سال ۱۳۱۵ هـ . ق. درگذشت. او راست: ۱ -البردالیمانی فی الفاظالمعانی. ۲ -بروزالرموز فی متصرفات المسائل و متجدداتها. ۳ - البروق اللامعة فی شرح الزیارةالجامعة. ۴ - تحریرالاصول فی اصول الفقه. ۵ -غایةالآمال و بروج العروج فی الهیئة. ۶ -کلیات القواعد الفقهیة و مندمجاتها. (از معجم المؤلفین بنقل از اعیان الشیعهٔ عاملی ج ۴۲ ص ۳۰). و رجوع به مصنفی علم الرجال ص ۳۲۴ شود.[ عَ یِ اِ تَ ] (اِخ) شیعی، ملقّب به شرف الدین. متوفی در حدود سال ۹۶۵ یا ۹۷۰ هـ . ق. او راست: ۱ - تأویل الایات الباهرة فی فضل العترةالطاهرة. ۲ - الفوائدالغرویة فی شرح الجعفریة. (از معجم المؤلفین بنقل از هدیةالعارفین ج ۱ ص ۷۴۵).
کلمات همقافیه با «علی استرآبادی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر