معنی علوی مهدی
5 بازدید
[ عَ لَ یِ مَ ] (اِخ) حاکم قلعهٔ الموت از جانب سلطان ملکشاه. داستان وی با حسن صباح در جامع التواریخ چنین آمده است: ... بدان ایام امیر الموت علوی مهدی نام داشت از قبل سلطان ملکشاه، و حسین قاینی، علوی را دعوت میکرد. قومی در الموت دعوت او قبول کردند. و علوی به زبان میگفت قبول کردم، اما دلش با زبان راست نبود. و خواست با کسانی که دعوت قبول کرده بودند خیانت کند. رفیقان به زیر میفرستاد و به آخر در دز دربست، و گفت این ازآنِ سلطان است. تا بعد از گفت وگوی بسیار ایشان را در دز راه داد. و بعد از آن به سخن او به شیب نمیرفتند. و سیدنا، ابوالقاسم را به شاه کوه فرستاد، و دهخدای خسروشاه از جناشک هم بیامد. و سیدنا از قزوین به راه بیره و انبه به دیلمان آمد و از سلسلکویه اشکور به اندجرود که متصل الموت است در رجب سنهٔ ثلاث و ثمانین و اربعمائة (۴۸۳)، و یکچند آنجا مقام کرد، و از وفور زهد و تقوی خلقی انبوه صید او شدند و دعوت او قبول کردند. تا شب چهارشنبهٔ ششم رجب سنهٔ ثلاث و ثمانین و اربعمائة (۴۸۳) بر در الموت آمد و نام خود به دهخدا منسوب کرده، پوشیده به آنجا رفت. و آنجا را به ایام متقدم «اله اموت» گفتندی یعنی آشیانهٔ عقاب. و از نوادر اتفاقات عجیب و غریب، حروف اله اموت به حساب هند، تاریخ سال صعود اوست بر الموت، که نهان او را به قلعه بردند. چون مهدی علوی بر حال او وقوف یافت و اختیاری به دست نداشت او را اجازت دادند برود، و بهای قلعه سه هزار دینار زر به حاکم گردکوه و دامغان، رئیس مظفر مستوفی نوشت که در خفیه دعوت او قبول کرده بود. و حسن از غایت زهد و تقوی رقعه های نیک موجز و مختصر نوشتی بر این جمله که نسخهٔ این برات است. و سطور مدور نوشتی که «رئیس مظفر حفظه اللََّه مبلغ سه هزار دینار بهای الموت به مهدی علوی رساند، علی النبی المصطفی و آله السلام و {/Bحَسْبُنَا اَللََّهُ وَ نِعْمَ اَلْوَکِیلُ ».۱۵-۱۹۳:۱۷۳/} علوی برات بستد و این اندیشید که رئیس مظفر مردی بزرگست، نایب امیرداد حبشی ابن آلتوق تاق، به رقعهٔ این مرد خامل چگونه چیزی به من دهد. بعد از مدتی مقل الحال به دامغان افتاد، آن برات امتحان را پیش رئیس مظفر برد، درحال برات بستد و خط ببوسید و زر داد. (فصلی از جامع التواریخ چ دبیرسیاقی ص ۹). و نیز رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۴۶۵ شود.
کلمات همقافیه با «علوی مهدی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر