معنی علوفة
7 بازدید
[ عَ فَ ] (ع اِ) هرچه ستور بخورد آنرا. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آنچه از علف خورند. (از لسان العرب). ج، عُلَف (اقرب الموارد)، عُلْف (منتهی الارب)، عَلائف. (لسان العرب). عُلوفه (در تداول فارسی زبانان). || (ص) ناقه و گوسپند که علوفه به خوردن دهی آن را و به چرا نگذاری. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). شتر ماده یا گوسفندی که برای فربه شدن، علف داده شود و به چرا فرستاده نشود. (از لسان العرب). این لغت برای مفرد و جمع به کار میرود. (از اقرب الموارد). رجوع به عَلیفة و مُعلّفة شود. گوسفند پرواری. || شتر طلح خوار. (منتهی الارب).[ عُ فَ ] (ع اِ) جِ عَلَف. رجوع به علف و نیز رجوع به أعلاف و عِلاف شود. و در تداول فارسی زبانان جمع آن علوفات آید. خوراک ستور از کاه و جو و علف و یونجه و جز آن که چرام و چرامین و چرایین و واش نیز گویند. (ناظم الاطباء). || خوردنی و خوراک. (غیاث). ارزاق و توشه و آذوقه خاصه در مورد ستور: سعید بیامد و به در درقان فرودآمد، او را بسیار نزل و علوفه آوردند و دوهزار مرد از ایشان با او ایستادند و از آنجا بر پی خزریان رفتند. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). فراوان گرفتند و انداختند علوفه چهل روزه برساختند.فردوسی. چون امیر اسماعیل خبر یافت که عمرولیث تدارک حرب میسازد، وی سپاه خویش را گرد کرد و علوفهٔ ایشان داد. (تاریخ بخارا). در یک روز امیر اسماعیل سپاه عمرولیث را بنواخت و علوفه داد و همه را نزدیک عمرولیث فرستاد. (تاریخ بخارا). حالی کوچ کرد و به بلخ رفت تا مادهٔ طمع ایشان از آن نواحی منقطع گردد و راه زاد و علوفه بر ایشان بسته شود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۶۶).
کلمات همقافیه با «علوفة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فة» برای سرودن شعر