معنی علماء
7 بازدید
[ عُ لَ ] (ع ص، اِ) جِ عَلیم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || جِ عالِم. (متن اللغة) (ناظم الاطباء): حسنک امام بود صادق را با خود برد و دیگر چند تن از علمای نشابور را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۰۶). بوصادق را نشست وخاست افتاد با قاضی بلخ... و دیگر علماء. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۶). چنین گوید برزویهٔ طبیب... که پدر من از لشکریان بود و مادر از خاندان علماء دین زردشت. (کلیله و دمنه). اجتهاد تو در کارها و رأی آنچه در امکان آید علماء و اشراف مملکت را نیز معلوم گردد. (کلیله و دمنه). علماء پادشاه را با کوه مانند کنند. (کلیله و دمنه). علما راست رتبتی در جاه که نگردد به روزگار تباه.اوحدی. - علمای سته، قضاة ستة؛ در اصطلاح علمای عامه، شش تن از اصحاب بزرگ پیغمبر (ص) بودند که عبارتند از علی (ص) و عمر و عبداللََّه و اُبَیّ بن کعب و ابوموسی و زیدبن ثابت. و در بعضی از روایات عامه وارد است که علم در اصحاب پیغمبر (ص) در این شش تن بوده است. و در روایت دیگر آمده است که قضات اصحاب پیغمبر (ص) همین شش تن بوده اند. (از ریحانة الادب ج ۳ ص ۳۰۲).[ عَ ] (ع ص) مؤنث أعلم. زن کفیده لب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). سلنج. زنی که مبتلی به لب شکری بود. (ناظم الاطباء). || شفة علماء؛ لب کفیده. || (اِ) زره. (منتهی الارب). درع. (اقرب الموارد). || مخفف «علی الماء». (ناظم الاطباء). قولهم: عَلماء بنوفلان؛ یریدون علی الماء، فیحذفون اللام تخفیفاً. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «علماء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر