معنی علامت
7 بازدید
[ عَ مَ ] (ع اِ) علامة. نشان. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). ج، عَلام، علامات. و در تداول فارسی زبانان به علائم (علایم) نیز جمع بسته شود. || نشانی که در راه برای رهنمونی برپا سازند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || داغ. (ناظم الاطباء). نشان. || حد فاصل میان دو زمین. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || علم و رایت. (ناظم الاطباء). درفش. (لغت فرس اسدی): حسن فرمود تا علامت بزرگ را پیش تر بردند. (تاریخ بیهقی ص ۳۹). من بجای خود بایستادم، ابوالفضل و علامت و چتر سلطان پیش آمد. (تاریخ بیهقی ص ۱۶۶). امیر علامت را میفرمود تا پیشتر می بردند. (تاریخ بیهقی ص ۱۱۳). سرهنگان را خلعت دادند و علامت. (تاریخ بیهقی ص ۴۰۱). در جنگ و در سفر زد و سایه جدا مباد از سایهٔ علامت و از سایهٔ همای.فرخی. || صلیب مانندی که بر چوب یا آهن افقی آن از سوی پائین شالهای ترمه آویزند و از سوی زبر لاله و تندیس هائی از مرغ و جز آن نصب کنند. و در میانه زبانه ای از فلز طویل دارد و بر نوک آن فلز، پر یا گلوله ای از شیشهٔ الوان نصب کنند، و این زبانه های فلزی که به «تیغ» مشهور است سه یا پنج باشد. و در مراسم عزاداری محرم پیشاپیش دسته ها به حرکت آرند، و حامل آن را «علامت کش» گویند.
کلمات همقافیه با «علامت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مت» برای سرودن شعر