معنی علاء
8 بازدید
[ عَ ] (ع اِمص) بزرگواری. (دستوراللغة). بزرگوار شدن در شرف و بلندی و بزرگواری. (دستورالاخوان). || برتری. (دستور اللغة). رجوع به علا شود.[ عَ ] (اِخ) موضعی است در مدینه. (معجم البلدان) (منتهی الارب).[ عَ ] (اِخ) یا سکةالعلاء. کوچه ای است در بخارا. (معجم البلدان) (منتهی الارب).[ عَ لْ لا ] (اِخ) رجوع به علاّ شود.[ عَ ] (اِخ) ابن بدر. محدث و تابعی است. رجوع به ابومحمد شود.[ عَ ] (اِخ) ابن بکربن عبدرب. رجوع به مکوزه ابوالعمر علاء شود.[ عَ ] (اِخ) ابن حارثة قریشی. یکی از پانزده تن حکام عرب به جاهلیت.[ عَ ] (اِخ) ابن حسن بن علی. از جملهٔ وزرای بویهیان است که وزارت ایشان امتدادی نیافت و در ایام ایشان حادثی واقع نشد. (تجارب السلف ص ۲۴۸).[ عَ ] (اِخ) ابن حسن بن وهب بن موصلایا، مکنی به ابوسعید. از مردم کرخ و از نویسندگان مشهور است. و از کسانی بود که در فصاحت بدو مثل میزدند. وی نصرانی بود و در زمان ابوشجاع وزیر، اسلام آورد. او از زمان القائم بامراللََّه عهده دار دیوان رسائل بود. و نیابت وزارت را نیز بعهده داشت و در اواخر عمر نابینا شد. بسال ۴۳۲ هـ .ق. به القائم باللََّه پیوست و مدت ۶۵ سال بدو خدمت کرد. رسائل و اشعار او مدون و مورد توجه است. بسال ۴۱۲ متولد شد و در ۲۲ جمادی الاولای سال ۴۹۷ درگذشت، و در تربةالطالع دفن گردید. (از معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۵ ص ۶۹).[ عَ ] (اِخ) ابن حضرمی بن ضماربن سلمی بن اکبر. از صحابه و از مردم حضرموت یمن است. در صدر اسلام فتوحاتی کرد. و رسول اکرم او را ولایت بحرین داد. (از الاعلام زرکلی).[ عَ ] (اِخ) ابن خالد، مکنی به ابوشیبه. تابعی است. رجوع به ابوشیبه شود.[ عَ ] (اِخ) ابن زهیر. تابعی است. رجوع به ابوزهیر شود.[ عَ ] (اِخ) ابن زیاد. تابعی و محدث است. رجوع به ابومحمد شود.[ عَ ] (اِخ) ابن زیدل. محدث است. رجوع به ابومحمد شود.[ عَ ] (اِخ) ابن سلمة. محدث است. رجوع به ابوالهیثم شود.[ عَ ] (اِخ) ابن عاصم غسانی. قلیل الشعر است. (ابن الندیم).[ عَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن حضرمی حرقی، مولای حرقه. تابعی است.[ عَ ] (اِخ) ابن عبدالکریم. تابعی است. رجوع به ابوعون شود.[ عَ ] (اِخ) ابن فضل بن عبدالملک. محدث است. رجوع به ابوهذیل شود.[ عَ ] (اِخ) ابن محمدبن سیار. تابعی است. رجوع به ابوسیار شود.
کلمات همقافیه با «علاء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر