معنی عقر

معنی عقر

7 بازدید
[ عَ ] (ع مص) در پی شکار افتادن. || خوردن گیاه را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نازاینده شدن زن. (از منتهی الارب). نازاینده شدن. (المصادر زوزنی) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی). عاقر و عقیم شدن. (از اقرب الموارد). عُقر. عَقار. عقارة [ عَ / عُ ] . || خسته کردن. (از منتهی الارب). ریش کردن. (المصادر زوزنی) (از تاج المصادر بیهقی) (ترجمان القرآن جرجانی). مجروح ساختن. (از اقرب الموارد). و از آن جمله است که در ناسزا گویند «جدعاً له و عقراً». (از منتهی الارب): جدعاً له و عقراً و حلقاً؛ خداوند مجروح کند تن او را و بدرد آورد گلوی وی را. (از اقرب الموارد). - عقراً حلقاً؛ خداوند او را درد حلق دهاد و تن او ریش و خسته کناد. (یادداشت مرحوم دهخدا). || پی زدن ستور. (از منتهی الارب). پی کردن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (دهار). پی بریدن. (ترجمان القرآن جرجانی). قطع کردن چهار دست و پای سگ و اسب و شتر را به شمشیر. (از اقرب الموارد). || بر گور کشتن شتر را. (از منتهی الارب). شتر کشتن. (المصادر زوزنی). نحر کردن. (از اقرب الموارد). و از آن جمله است حدیث «لاعقر فی الاسلام». (از منتهی الارب). زانکه شیطانش بترساند ز فقر بارگیر صبر را بکشد به عقر.مولوی. || سر درخت خرما بریدن. (از منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). قطع کردن همگی سر نخل به وسیلهٔ «جمار» و خشک شدن آن. (از اقرب الموارد). || پشت ریش کردن ستور را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بریدن درخت هر چه باشد. (از منتهی الارب). || بریدن و از بین بردن چراگاهها: بنو فلان عقروا مراعی القوم. (از اقرب الموارد). || بازداشتن از رفتن، گویی پی شتر کسی را بریدن و مانع حرکت او شدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ عَ ] (ع اِ) نشانی است مانند شکاف در پای اسب و شتر. || بنیان و اصل هر چیزی. (منتهی الارب). اصل و اساس خانه. (از اقرب الموارد). بنیاد سرای. (دهار). || فرودآمدنگاه قوم. || هر شکاف مابین دو چیز. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || گشادگی مابین پایهای برجهنده. (منتهی الارب). گشادگی و فاصله ما بین پایه های مائده و میز غذا. (از اقرب الموارد). گشادگی میان هر دو چیز، و برخی آن را خاص فاصلهٔ بین پایه های مائده و میز غذا دانند. (از تاج العروس). || منزل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || کوشک و قصر یا کوشک ویران. || ابر پارهٔ سپید، یا ابر که از پیش آفتاب پیدا شود و بپوشاند چشمهٔ آفتاب و گرداگرد آنرا، یا ابر که از کرانهٔ آسمان خیزد و از دور بانگ تندر آن شنیده شود و نمایان نگردد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بنای بلند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (دهار). || سپید هر چه باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || میان سرای و اصل آن. (منتهی الارب).
[ عَ ] (اِخ) قریه ای است بین تکریت و موصل، و آن منزلگاه قافله ها است. عقر نخستین محل از حدود اعمال موصل است از جانب عراق. (از معجم البلدان).
[ عَ ] (اِخ) قریه ای است در راه بغداد به دسکرة. (از معجم البلدان).
[ عَ ] (اِخ) قلعه ای است به موصل. (از منتهی الارب). قلعه ای است محکم در کوههای موصل. اهالی آنجا از کردان هستند و آن در شرق موصل قرار دارد و به عقرالحُمَیدیة نیز شهرت دارد. (از معجم البلدان).
[ عَ ] (اِخ) از اقلیم چهارم است، کیکاوس کیانی ساخت و بر پشته موضوع است و مصنوع انگور بسیار دارد و شراب بد باشد حقوق دیوانیش بیست وهفت هزارو چهارصد دینار است. (نزهة القلوب ج ۳ ص ۱۰۵).
[ عَ / عُ ] (اِخ) زمینی است به بلاد قیس. (منتهی الارب). سرزمینی است در عالیة در بلاد قیس. (از معجم البلدان).
[ عَ ] (اِخ) (یوم الـ ...) از ایام عرب است بین مسلمةبن الملک و یزیدبن مهلب، که یزید در این واقعه به قتل رسید. و این عقر، موضعی است در بابل. (از مجمع الامثال میدانی) (از اقرب الموارد).
[ عَ قَ ] (ع مص) ناگهان ترسناک گشتن، پس قدرت حرکت نماندن. متحیر و سرگشته گردیدن و لرزیدن پای. (از منتهی الارب). مدهوش شدن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). غافلگیر کردن ترس کسی را، و از دست دادن قدرت پس و پیش رفتن، و گویند مبهوت و مدهوش شدن. (از اقرب الموارد).
[ عَ قَ ] (ع اِ) آفت و حادثه. (ناظم الاطباء).
[ عَ قَ ] (اِخ) قریه ای است از قرای رملة. (از معجم البلدان).
[ عَ قِ ] (ع ص) مرغ که پرش از آفتی که رسیده نروید. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب).
[ عُ ] (ع مص) نازاینده شدن زن. (از منتهی الارب). عاقر شدن زن. (از اقرب الموارد). عَقر. عَقارة. عِقارة. || زن را به ترک جماع امتحان کردن، که دوشیزه است یا غیر آن. (از منتهی الارب). || برکندن پوست خرمابن و برگرفتن پیه آن را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || سودمند نشدن آخر کار. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ عُ ] (ع اِمص) عدم حمل. (اقرب الموارد). نازایی. گویند لقحت الناقة عن عقر؛ یعنی پس از نازایندگی آبستن شد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (اِ) کوشک. (منتهی الارب). قصر. (اقرب الموارد). || فرودگاه قوم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || دنبالهٔ حوض، یا جای آب خوردن ستور از آن. (منتهی الارب). مؤخر و قسمت انتهایی حوض، آنجا که محل ایستادن شتران است چون بر آب وارد شوند، و گویند محل ایستادن شارب و آب خورنده. (از اقرب الموارد). ج، أعقار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). - امثال: إنما یهدم الحوض من عقره، منظور این است که هر کاری را فقط از راهش باید انجام داد. (از اقرب الموارد). || میانه و معظم آتش و فرودآمدنگاه آن. عُقُر. و رجوع به عُقُر شود. || میان سرای و اصل آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و «عقر دارالاسلام الشام» را به این معنی دانسته اند. (از اقرب الموارد). || خورش. (منتهی الارب). طعمه. (اقرب الموارد). || برگزیده و بهترین گیاه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شکاف میان دو چیزی. (منتهی الارب). || نیکوترین ابیات قصیده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نیکوترین محل و موضع در خانه. (از اقرب الموارد). || مرد که فرزند نشده باشد آن را و بی فرزند. (منتهی الارب). ابتر، که او را فرزندی نباشد. (از اقرب الموارد). || در اصطلاح فقهی، کابین که به شبههٔ وطی یا به وطی غصب واجب شود. و کابین زن. (منتهی الارب). کابین زن به شبههٔ فرازآمده. (دهار). صداق زن. (از اقرب الموارد). کابین که به شبههٔ وطی واجب شود. و گویند عقر وقتی در مورد زنان آزاد بکار برده شود، منظور مهرالمثل است، و چون دربارهٔ کنیزان استعمال گردد عبارت از عشر قیمت مهرالمثل باشد در صورتی که بکر باشند، و اگر ثیب بوند نیمی از عشر قیمت مهرالمثل منظور دارند. و برخی عقر را مقدار مهرالمثل دانند. و برخی آن را مقدار بدل اجاره دانند زن را برای وطی، اگر استیجار مباح باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به تعریفات جرجانی شود. - بیضةالعقر؛ بیضه که بدان دوشیزه را بیازمایند وقت دوشیزگی بردن. (منتهی الارب). - || اول تخم ماکیان؛ یا تخم پسین آن، یا تخم خروس که در سال یک مرتبه نهد. و نیز این لفظ را در هر چه که نادر بود و عطیه و تحفه که یک بار اتفاق افتد از جایی که امید نداشته باشند و مانند آن استعمال کنند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ عُ ] (ع ص، اِ) جِ عَقراء. (اقرب الموارد). رجوع به عقراء شود.
[ عُ قَ ] (ع ص) سرج عقر؛ زین پشت ریش کن ستور. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || رجل عقر؛ مرد خسته کن شتران به مانده کردن. (از منتهی الارب).
[ عُ ق قَ ] (ع ص، اِ) جِ عاقِر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به عاقر شود.
[ عُ قُ ] (ع ص، اِ) جِ عَقور. رجوع به عقور شود. || (اِ) میانه و معظم آتش و فرودآمدنگاه آن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || جمر و اخگر. (از اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «عقر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «قر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید