معنی عقدة
8 بازدید
[ عَ قَ دَ ] (ع اِ) بن زبان. (منتهی الارب). اصل و ریشهٔ لسان. || جِ عاقِد. (از اقرب الموارد). رجوع به عاقد شود. || یکی عَقَد. (از منتهی الارب). واحد عقد، و آن ریگهای برهم نشسته و متراکم است. (از اقرب الموارد). و رجوع به عَقَد شود.[ عَ قِ دَ ] (ع اِ) یکی عَقِد. (ناظم الاطباء). واحد عقد و آن ریگهای برهم نشسته و متراکم است. (از اقرب الموارد). رجوع به عَقِد شود.[ عُ دَ ] (ع اِ) گره. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). گره و بستگی. (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی). گره، و «آسان گشا» از صفات اوست. (آنندراج). دژک. عقده و رجوع به عقده شود: {/Bوَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسََانِی . ۱-۵۲۰:۲۷/}(قرآن ۲۰/۲۸)؛ و بگشای گره و بستگی را از زبان من. || حکومت و دست یابی بر شهر. (از منتهی الارب). ولایت بر شهر. (از اقرب الموارد). ج، عُقد. || آب و زمین و مانند آن که صاحبش اعتقاد ملکیت آن را دارد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || صیغه. (اقرب الموارد) (دهار). || گره بستنگاه. (منتهی الارب). محل عَقد و گره بستن. (از اقرب الموارد). || عهد و پیمان بسته میان قوم. (منتهی الارب). بیعت که برای والیان بسته باشد. (از اقرب الموارد). || جای درختناک، و نخلستان، و گیاه بسندکنندهٔ شتر. (منتهی الارب). جایی که درخت و نخل و علف بسیار داشته باشد و برای شتران کافی باشد. (از اقرب الموارد). || آنچه بَسند و کافی باشد مرد را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نرهٔ سگ. || هر زمین که در فراخی و ارزانی باشد. (منتهی الارب). هر سرزمین مخصب. (از اقرب الموارد). و در مثل گویند «هو آلَفُ من غُراب عقدة»؛ یعنی مألوف تر از زاغ زمین درختناک است، زیرا زاغهای آنجا به سبب فراوانی درخت پرواز نمی کنند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || وجوب و لزوم نکاح و بیع و هر چیزی. (منتهی الارب). وجوب و ابرام و احکام در هر چیزی. (از اقرب الموارد): {/Bوَ لاََ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ اَلنِّکََاحِ حَتََّی یَبْلُغَ اَلْکِتََابُ أَجَلَهُ . ۲۹-۳۷۲:۲۳۵/}(قرآن ۲/۲۳۶)؛ و قصد مکنید بستن و لزوم نکاح را تا عده منقضی شود. {/Bوَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ ...۱-۷۲:۲۳۷/} {/Bفَنِصْفُ مََا فَرَضْتُمْ إِلاََّ أَنْ یَعْفُونَ أَوْ یَعْفُوَا اَلَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَةُ اَلنِّکََاحِ ... ۱۳-۲۴۲:۲۳۷/}(قرآن ۲/۲۳۸)؛و هرگاه پیش از مس کردن آنها را طلاق گویید... پس نصف آنچه تعیین کردید بر شماست مگر اینکه آنان گذشت کنند یا کسی که بستن و لزوم نکاح بدست اوست... || گوشهٔ چراگاه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شتر مضطرب بسوی درخت. (منتهی الارب). «مال» و شتر که ناچار از خوردن درخت باشد. (از اقرب الموارد). || کج بستگی دست شکسته. (منتهی الارب). «عثم» و استخوان شکستهٔ کج بسته شده در دست. || آنچه چیزی را نگه دارد و آن را محکم کند. || چوب و خَشَب امبرباریس. (از اقرب الموارد). به لغت مصر، چوب زرشک. (تحفهٔ حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویه). عقدةالصفراء. رجوع به عقدةالصفراء شود. || (اِخ) در اصطلاح نجومی و علم هیئت، اسم است مر رأس و ذنب را. و عقدة الرأس به نام عقدهٔ شمالیه نیز نامیده میشود و عقدة الذنب نیز به نام عقدهٔ جنوبیه خوانده میشود. (از کشاف اصطلاحات الفنون). محل تقاطع فلک حامل و مایل قمر است و این تقاطع یا در سر دایرهٔ مفروضه است یا در آخر دایره. صورت اول را «رأس» و صورت دوم را «ذنب» خوانند. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به عقدتین و عقده شود.[ عُ دَ ] (اِخ) نام دختر مغتربن بولان، و به وی منسوبند عقدیون، و از آن است طرماح. (منتهی الارب). و رجوع به عقدی شود.[ عُ دَ ] (اِخ) سرزمینی است پرنخل. (از معجم البلدان).[ عُ دَ ] (اِخ) شهری است نزدیک یزد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و آن به اعتبار این که اسمی است هر سرزمین خرم را، منصرف است و به اعتبار علمیت غیر منصرف می باشد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). شهری است در جهت مفازه و کویر، در نزدیکی یزد از نواحی فارس. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «عقدة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دة» برای سرودن شعر