معنی عقال
6 بازدید
[ عِ ] (ع اِ) شتر مادهٔ نوجوان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || زکات یک سال از شتران و گوسپندان. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): أدیتُ عقال السنة؛ صدقهٔ سال را پرداختم و «مصدق» هرگاه عین شتر را بگیرد گویند «أخذ عقالا» و اگر بهای آنها را بستاند، گویند «أخذ نقداً». (از اقرب الموارد). و رجوع به عقالان شود. || رسن که بدان ساق و وظیف شتر را بهم بندند. (منتهی الارب). ریسمانی که شتر را از میان «ذراع» وی بدان بندند. (از اقرب الموارد). زانوبند شتر. (دهار). رسنی که بدان ساق شتر بندند و یا پای دیگر ستوران بندند. (غیاث اللغات) (از آنندراج). ج، عُقُل. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد): ایا گردنت بسته بر در شاه ضیاعی یا عقاری یا عقالی.ناصرخسرو. تاجم سر پرمغز را ولیکن مر پای تهی مغز را عقالم.ناصرخسرو. ای کرده ترا بستهٔ مطواع فلان میر آن پنج کسش ساز و دو سه اسب عقالش. ناصرخسرو. عقل تا با خود منی دارد عقالش دان نه عقل چون منی زو دور گشت آنگه دوا خوانش نه دا. خاقانی. دریا ز شرم جودش بگریختی چو زیبق اما چهار میخ است اینک زمین عقالش. خاقانی. سلطان شیطان غیرت را به عقال شریعت ببست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۷۶). بر حسب خبث فعال هر یک عقال نکال آن کشیدند. (جهانگشای جوینی). اکنون که عقل که عقال جنون جوانان است روی نمود. (جهانگشای جوینی). تا رهی از فکر و وسواس و حیل بی عقال عقل در رقص الجمل.مولوی. پس بکوشی و به آخر از کلال خودبخود گوئی که العقل عقال.مولوی. امر تو مرکبان زمین را کند روان نهی تو بختیان فلک را نهد عقال. خواجه جمال الدین سلمان (از آنندراج). تعقیل؛ عقال بسیار بر پای شتر بستن. (از منتهی الارب). || رشته ای که تازیان دور سر بندند. (فرهنگ فارسی معین). ریسمان مانندی که مرد بدور سر خود بندد، و آن مأخوذ از معنی زانوبند شتر است. (از اقرب الموارد). || عقال المئین؛ مرد شریف که هرگاه اسیر و بندی شود فدیهٔ او چند شتر باشد. (منتهی الارب). نزد عرب بر شریفی اطلاق میشد که هنگام اسارت به صدها شتر فدیه داده شود. ج، عُقل. عُقُل. (از اقرب الموارد).[ عُ / عُ قْ قا ] (ع اِ) علتی است در پای ستور هرگاه برفتار آید ساعتی لنگ کند بعد از آن گشاده گردد، یا خاص است به اسب. (منتهی الارب). بیماریی است در پای دابه، هرگاه راه رود، ساعتی آشکار میشود سپس گسترده میگردد، و آن خاص اسب است. (از اقرب الموارد). از عیوب فرس است و آن تقلص و درهم کشیده شدن عصب در یک پا یا دو پای اوست و در سرما بیش از گرما آزار دهد، و آن از عیوب فاحش اسب است و به کار او صدمه میزند. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۲۸). تشنج ریحی. (بحر الجواهر).[ عُ ق قا ] (ع ص، اِ) جِ عاقِل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). خردمندان : دل ای حکیم بر این معبر هلاک مبند که اعتماد نکردند بر جهان عقال.سعدی.[ عُ قْ قا ] (اِخ) نام اسب حوطبن ابی جابر است، و آن را «ذوعقال» نیز نوشته اند. (از منتهی الارب).[ عَ قْ قا ] (اِخ) ابن شیة، مکنی به ابوشیطم. محدث است. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «عقال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر