معنی عفص
7 بازدید
[ عَ ] (ع مص) برکندن. (منتهی الارب). قلع. (از اقرب الموارد). || غالب آمدن در کشتی و سست گردانیدن. || پیچ دادن کسی را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || جماع کردن. (از اقرب الموارد). || «عفاص» بستن بر سر شیشه. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). پوست بر شیشه بستن. (تاج المصادر بیهقی). || سربند ساختن شیشه را. (منتهی الارب). قرار دادن «عفاص» را در سر قاروره. (از اقرب الموارد). و رجوع به عفاص شود. || دوتا کردن و پامال گردانیدن چیزی را. (از منتهی الارب). خم کردن چیزی را. (از اقرب الموارد).[ عَ ] (ع اِ) مازو که از آن سیاهی سازند، مولد است یا عربی. (منتهی الارب). بار درخت بلوط، واحد آن «عفصة» است و آن مولد می باشد و از کلام اهل بادیه نیست. (از اقرب الموارد). مازو. (دهار) (زمخشری) (الفاظ الادویة) (فرهنگ فارسی معین). دوائی است که آن را مازو گویند. (غیاث اللغات). ثمر درخت بلوط، و عفص مُدبّر آن است که سوخته باشد و با سرکه خاموش شده باشد، نیکوترین آن سبز و خام و سخت است. (از بحر الجواهر). به پارسی مازو گویند و به یونانی فقس، و بهترین آن بود که سبز بود و سوراخ نداشته باشد و آن را بقاقالیس خوانند و آن غوره بود، و آنچه رسیده بود سرخ رنگ و سست و بزرگ بود. (از اختیارات بدیعی). به فارسی مازو نامند، درخت او مثل درخت بلوط است و در بعضی بلاد یک سال بلوط بار می دهد و یک سال مازو. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). برآمدگی که بر بعضی اشجار و اثمار پیدا آید و آن جای نیش قسمی از حشرات است که در آنجا تخم گذارد، و بالخاصه برآمدگی های درخت بلوط را عفص گویند که همان مازو است. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به مازو شود: بعضی داروها قابض است، چون عفص و هلیله و شحم انار. (ذخیره خوارزمشاهی). || درختی است از بلوط که یک سال بلوط بار دهد و یک سال مازو، قابض است و مجفف مواد ریخته شده و اعضای نرم و سست را سخت و قوی گرداند و نقوع آن در سرکه موی را سیاه کند و مسحوق آن به آب در ناشتا درد شکم را دفع کند و اسهال و قروح امعاء را نفع بخشد. (منتهی الارب). درخت بلوط، و آن داروئی است قابض و مجفف و گاهی از آن مرکب گیرند و بدان رنگ کنند. (از اقرب الموارد). بلوط مازو که یکی از گونه های بلوط است و تولید مازو می کند. || نوعی سرو که به سرو خمره ای موسوم است. (از فرهنگ فارسی معین). رجوع به سرو خمره ای شود.[ عَ فَ ] (ع اِمص) پیچیدگی بینی و گرفتگی آن. (منتهی الارب). التواء و پیچیدگی در بینی. (از اقرب الموارد).[ عَ فِ ] (ع ص) تندمزه و گویند طعام عفص؛ یعنی طعامی که در آن قبض باشد. (از منتهی الارب). «عفوصة»دار. (از اقرب الموارد). هر چیز که مزهٔ آن تلخ و ترش با گرفتگی دهن باشد. (غیاث اللغات). طعمی است که خارج و داخل زبان را قبض می کند. (از بحر الجواهر). طعم زمخت که زبان را درشت سازد و اجزاء او را به سبب برودت بهم آورد و فعل او تبرید و تکثیف و تصلیب و خشونت و ردع است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). زکش. سکوک. شکوک. قابض. گس. گلوگیر: و اگر طعمی عفص و قابض همی یابد [ زفان ] دلیل سودا باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «عفص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فص» برای سرودن شعر