معنی عظمی
7 بازدید
[ عَ ] (ص نسبی) منسوب به عظم. استخوانی. رجوع به عظم شود. || کبوتر که رنگش مایل به سپیدی باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عُ ما ] (ع ن تف) مؤنث اعظم. بزرگ و بزرگتر. (آنندراج) (ناظم الاطباء). مصیبت عظمی. موهبت عظمی : در آن عرصهٔ عظمی و انجمن کبری اول خطابی کند، سؤال از ایشان کند. (کشف الاسرار ج ۲ ص ۵۲۸). عرض کرامت فرماید مشایخ کبار و سادات ابرار را در این مصیبت عظمی و داهیهٔ کبری. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۶۰). رجوع به اعظم شود. - وزارت عظمی؛ مقام بزرگترین وزیران و مقام وزیر اول و صدر بزرگ. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «عظمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر