معنی عطاء
7 بازدید
[ عَ ] (ع اِمص، اِ) عطا. دهش. (منتهی الارب). دادن بخشش را. (از اقرب الموارد). رجوع به عطا شود. || آنچه بخشیده شود. (منتهی الارب). آنچه داده شود. (از اقرب الموارد). ج، أعطیة و جج، أعطیات. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). اصل آن واوی است یعنی «عطاو» و عرب واو و یاء پس از الف را به همزه تبدیل کنند، و هر گاه با تاء وحدت بیاید برخی آن را به صورت عطاءة خوانند و برخی بنا بر اصل، عطاوة گویند و تثنیهٔ آن را نیز عطاءان و عطاوان خوانده اند و مصغر آن عُطَیّ شود به حذف لام الفعل. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به عطا شود: {/Bوَ هَؤُلاََءِ مِنْ عَطََاءِ رَبِّکَ وَ مََا کََانَ عَطََاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً. ۴-۱۴۱۷:۲۰/}(قرآن ۱۷/۲۰)؛ و اینها از بخشش پروردگار تو است و بخشش پروردگارت بازداشته نیست. {/Bوَ أَمَّا اَلَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی اَلْجَنَّةِ خََالِدِینَ فِیهََا...۱-۸۱۱:۱۰۸/} {/Bعَطََاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ. ۱۸-۲۰۱۱:۱۰۸/}(قرآن ۱۱/۱۰۸)؛ و کسانی که نیک بخت شدند پس در بهشت هستند جاودانه... بخششی است غیر منقطع، {/Bجَزََاءً مِنْ رَبِّکَ عَطََاءً حِسََاباً.۱-۵۷۸:۳۶/}(قرآن ۷۸/۳۶)؛ پاداشی است از پروردگارت و بخششی است کافی. {/Bهََذََا عَطََاؤُنََا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسََابٍ . ۱-۷۳۸:۳۹/}(قرآن ۳۸/۳۸)؛ این است بخشش ما پس عطا کن یا بدون شمار منع کن. - ام العطاء؛ دادنی. (دهار). || در اصطلاح فقهی، با معنی رزق نزدیکی دارد جز آنکه فقها بین این دو کلمه فرقی نهاده می گویند آنچه از بیت المال برای لشکریان بیرون آید در هر ماه مثلاً، آن رزق باشد و آنچه به نام لشکریان یک نوبت یا دو نوبت در سال صادر شود آن را عطاء نامند. و برخی گویند عطاء چیزی است که در هر سال یا در هر ماه صادر شود، و رزق مزد روزانه است. و نیز گویند عطاء فریضهٔ جنگجویان باشد و رزق مقرری فقراء مسلمانان است در صورتی که در زمرهٔ جنگجویان داخل نباشند. و نیز گفته اند رزق بخشش جاری دنیوی یا دینی است و یا نصیب و بهره ای است که برای کسی تعیین شده باشد و مخصوص است بدانچه اندرون بدن انسان از آن استفاده می کند و بدان تغذیه می شود و گویند عطاء فریضه ای است که برای مردم از بیت المال می رسد نه به عنوان آنکه نیازمندی مردم از آن تأمین گردد، اما رزق آن چیزی است که برای مردم به عنوان تأمین احتیاجات و معیشت آنان تعیین شود به قدری که بدان احتیاج دارند، و کفایة عبارت است از شهریه یا مزد روزانه به میزانی که هر فردی را بسنده و کافی باشد. و عطیه را با عطاء مرادف دانسته اند و گفته اند عطیه فریضه ای است که برای جنگجویان تعیین می شود و رزق برای فقراء مسلمانان است. پس اگر رزق و عطیه با هم برای کسی معین گردید، دیه را از عطیه خواهند گرفت نه از رزق. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || در اصطلاح عرفان، آنچه از ناحیهٔ حق بر عبد فائض شود. و آن یا ارزاق عباد است یا امور دیگر مادی و معنوی و قریب المعنی با رزق. (از فرهنگ مصطلحات عرفاء).[ عِ ] (ع مص) عطا نمودن. (از منتهی الارب). چیزی را به کسی دادن. (از اقرب الموارد). || ورزیدن جهت اهل و دادن آنچه خواستهٔ آنها باشد و همدیگر گرفتن. (از منتهی الارب) (آنندراج). عاطی الصبی أهله؛ آن جوان برای خانوادهٔ خود کار کرد و آنچه خواسته بودند برای آنها بیاورد. (از اقرب الموارد). معاطاة. رجوع به معاطاة شود.[ عَ ] (اِخ) جدی است جاهلی و فرزندان او بطنی از بنی مهدی از جذام از قحطانیه را تشکیل می دهند. و مساکن آنان در بلقاء دیار شام بوده است. (از الاعلام زرکلی به نقل از نهایة الارب).[ عَ ] (اِخ) مشهور به مقنع خراسانی. شعبده باز مشهور. وی قصار و از اهالی مرو بود و از راه تناسخ ادعای خدائی کرد و می گفت ربوبیت از ابومسلم خراسانی به وی منتقل شده است. جماعتی از مردم نیز به وی گرویدند و در راه عقیدهٔ او جنگیدند. وی شخصی زشت روی بود و مقنعه ای از زر بساخت و بر روی خویش قرار داد و به پیروان خود صورت ماهی را نشان می داد که از مسیر دو ماه طلوع می کرد و غروب می نمود. کار مقنع به سال ۱۶۱ هـ . ق. بالا گرفت. مردم بر او شوریدند لذا او به قلعه ای در «سبام» ماوراءالنهر پناه برد و چون مردم از محاصرهٔ قلعه دست نکشیدند و او مرگ خود را حتمی یافت زنان خود را گرد آورد و بدانها سم خوراند و خود باقیماندهٔ زهر را سرکشید و درگذشت. آنگاه مردم به داخل قلعه راه یافتند و سایر زندگان را به قتل رساندند. (از الاعلام زرکلی به نقل از الشعور بالعور) (تاریخ ابن الاثیر ج ۶ ص ۲۷) (روضة المناظر) (وفیات الاعیان) (الملل و النحل). و رجوع به مقنع شود.[ عَ ] (اِخ) ابن ابی رباح، مکنی به ابومحمد. فقیه قرن اول هجری. رجوع به عطاء (ابن سلم بن...) و ابن ابی رباح شود.[ عَ ] (اِخ) ابن ابی مروان اسلمی، تابعی است. رجوع به ابومصعب (عطاء...) شود.[ عَ ] (اِخ) ابن ابی مسلم بلخی، مکنی به ابوعثمان یا ابوایوب. از محدثان برگزیدهٔ بلخ بود و به سال ۱۳۵ هـ . ق. درگذشت. (از صفة الصفوة ج ۴ ص ۱۲۵).[ عَ ] (اِخ) ابن ابی میمونة. تابعی است. رجوع به ابومعاذ (عطاء...) شود.[ عَ ] (اِخ) ابن احمد مدینی. شاعری قلیل الشعر است. (از الفهرست ابن الندیم).[ عَ ] (اِخ) ابن اسلم بن صفوان، مشهور به ابن ابی رباح. وی از فقیهان بزرگ قرن اول هجری بشمار میرفت و از سیاه پوستان بود. به سال ۲۷ هـ . ق. در جند (در یمن) متولد شد و در مکه پرورش یافت و مفتی و محدث مردم این شهر گشت و به سال ۱۱۴ هـ . ق. در همین شهر درگذشت. (از الاعلام زرکلی به نقل از تذکرة الحفاظ و تهذیب و صفة الصفوة و میزان الاعتدال و حلیة الاولیاء و الوفیات). و رجوع به ابن ابی رباح شود.[ عَ ] (اِخ) ابن دینار هذلی. از موالی بنی هذیل. وی مصری بود و حدیث می گفت و کتابی در تفسیر دارد که آن را از سعیدبن جبیر روایت کرده است. عطاء به سال ۱۲۶ هـ . ق. در مصر درگذشت. (از الاعلام زرکلی به نقل از تهذیب التهذیب).[ عَ ] (اِخ) ابن سائب علوی کوفی. تابعی است. (منتهی الارب). و رجوع به ابوزید (عطاء...) شود.[ عَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. شیخ امام مالک بن انس بوده است. (از منتهی الارب).[ عَ ] (اِخ) ابن مروان. تابعی است. (منتهی الارب).[ عَ ] (اِخ) ابن مسلم الخفاف. محدث. رجوع به ابومخلد (عطاء...) شود.[ عَ ] (اِخ) ابن یسار. تابعی است. (منتهی الارب). و رجوع به ابومحمد (عطاء...) شود.[ عَ ] (اِخ) ابن یعقوب غزنوی. نویسنده و شاعر به دو زبان عربی و فارسی بود. وی از اهالی غزنه بود و در لاهور هند مدت ۸ سال به اسیری سرکرد. هنگامی که سلطان ابراهیم بن مسعود آنجا را فتح کرد او نیز آزاد گشت و به سال ۴۹۱ هـ . ق. درگذشت. او را دیوانی به فارسی و دیوانی به عربی است و نیز کتابی در تصوف نوشته است به نام منهاج الدین. (از الاعلام زرکلی به نقل از نزهة الخواطر). و رجوع به لباب الالباب و معجم الادباء شود.
کلمات همقافیه با «عطاء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر