معنی عضه
7 بازدید
[ عَ ضْ هْ ] (ع مص) دروغ گفتن. (از منتهی الارب). کذب. (از اقرب الموارد). || سخن چینی نمودن. (از منتهی الارب). نمامی کردن. (از اقرب الموارد). || افسون کردن. (از منتهی الارب). سحر کردن. (از اقرب الموارد). عَضَه. عِضهه. عَضیهة. و رجوع به عضه و عضهة و عضیهة شود. || خوردن شتر عضاه را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || قطع کردن، گویند: عضه العضاه؛ یعنی عضاه را قطع کرد و برید. (از اقرب الموارد). || بهتان زدن به کسی؛ یعنی در بارهٔ او چیزی گفتن که در وی نیست. (از اقرب الموارد).[ عَ ضَ هْ ] (ع مص) بیمار گردیدن شتران از خوردن عضاه، و یا چریدن آن را. (از منتهی الارب): عضه البعیر؛ آن شتر از چریدن عضاه شکایت کرد و گویند به معنی عضاه را چریده باشد. (اقرب الموارد). عضاه چریدن. (تاج المصادر بیهقی). || دروغ گفتن. || سخن چینی نمودن. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || افسون کردن. (از منتهی الارب). ساحری. (اقرب الموارد). عَضه. رجوع به عضه شود. || تهمت نمودن و دروغ بربستن بر کسی. (از منتهی الارب). افک و بهتان آوردن. (از اقرب الموارد). بد گفتن (المصادر زوزنی). || بریدن عضاه را. (از منتهی الارب).[ عَ ضِ هْ ] (ع ص) مکان عضه؛ جایی که عضاه فراوان داشته باشد. و رجوع به عضاه شود. || شتر که عضاه چرد. (از اقرب الموارد). شتر عضاه خوار. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «عضه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضه» برای سرودن شعر