معنی عصفور
8 بازدید
[ عُ ] (ع اِ) گنجشک. (منتهی الارب) (دهار). گنجشک نر. (ناظم الاطباء). پرنده ای است. (از اقرب الموارد). بفارسی گنجشک و به ترکی سرچه نامند. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). بپارسی گنجشک خوانند و نیکوترین آن فربه بود و آنچه در خانه فربه شود بد بود، اولی آن بود اجتناب کنند در خوردن آن. (از اختیارات بدیعی). مادهٔ آن را عصفورة گویند، و کنیهٔ آن ابوالصَّفْو و ابومحرز و ابومزاحم و ابویعقوب است، و آن را عصفور گویند لأنه عَصی و فرّ (عصیان کرد و فرار کرد). آن را انواع بسیار است، مشهورتر آن «دوری» است. و آشیانهٔ او در آبادیها و زیر سقفها است و آن از بیم جوارح و پرندگان شکاری است، لذا هرگاه شهری خالی از سکنه شود گنجشکان نیز آنجا را تخلیه می کنند. فضله انداختن او بسیار است و گاه به یکصد بار در ساعت میرسد. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۷۴). چغک. (بحر الجواهر). بنجشک. ج، عَصافیر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به گنجشک شود: طعمهٔ شیر کی شود راسو مستهٔ چرغ کی شود عصفور.مسعودسعد. برگ نارنج و شاخ پنداری پر طوطی و ساق عصفور است.مسعودسعد. عقابان تیزچنگالند و بازان آهنین پنجه ترا باری چنین بهتر که با عصفور بنشینی. سعدی. اگر سیمرغی اندر دام زلفی بماند تاب عصفوری ندارد.سعدی. آخر ز هلاک ما چه خیزد سیمرغ چه میکند به عصفور.سعدی. - عصفور ملکی؛ نوعی گنجشک که از همهٔ انواع خردتر است. پرنده ای است که از آن خردتر هیچ پرنده نباشد. صفراغون. رجوع به صفراغون شود. || هر پرنده که از کبوتر کوچکتر باشد. (از اقرب الموارد). هر پرندهٔ کوچک جثهٔ پرصفیر. (فرهنگ فارسی معین). || ملخ نر. (منتهی الارب) (دهار) (از اقرب الموارد). || چوبی است در هوده که اطراف چوبها بدان جمع شود. || چوبهای پالان که سرهای احناء بدان بندند. || چوبی که سر پالانها به آن بسته گردد. || اصل روئیدنگاه موی پیشانی. || استخوان برآمده در پیشانی اسب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). استخوان تند بر روی اسب. (دهار). و چپ و راست آن را عصفوران گویند. (از اقرب الموارد). || پاره ای از مغز سر که در میانش پوستکی است که از هم جدا دارد آنرا. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). پاره از دماغ. (دهار). || سفید باریک فروریخته از غرهٔ اسب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کتاب. || میخ کشتی. (منتهی الارب) (دهار) (از اقرب الموارد). || پادشاه. (منتهی الارب) (دهار). ملک. (اقرب الموارد). || مهتر. (منتهی الارب). سید. || ولد و فرزند، و آن لغتی است یمانی. (از اقرب الموارد). || گرسنگی. || نوعی از درخت که او را صورتی همچو صورت گنجشک بود. (دهار). - لسان العصفور؛ تخم شنگ. (دهار).[ عُ ] (اِخ) نام او حسین بن محمدبن احمدبن عصفور شاخوری بحرانی است. او فقیه قرن دوازدهم هجری می باشد. رجوع به حسین عصفوری و عصفوری (حسین بن...) شود.
کلمات همقافیه با «عصفور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر