معنی عصاره

معنی عصاره

8 بازدید
[ عُ رَ / رِ ] (از ع، اِ) عصارة. آب افشردهٔ نباتات است، اعم از آنکه خشک کنند یا نکنند. (تحفهٔ حکیم مؤمن). به معنی عصیر است اما در آنچه به آتش و آفتاب منعقد کرده باشند استعمال می نمایند. (مخزن الادویة). افشره. (تفلیسی). افشاره. فشاره. فشرده. افشرده. شیره. رُب. چکیده. آب : و از ری کرباس و برد و پنبه و عصاره و روغن و نبیذ خیزد. (حدود العالم). ز ما اینجا همی کنجاره ماند چو روغنگر گرفت از ما عصاره. ناصرخسرو. ازبهر آنکه اندر قنطوریون و اندر عصارهٔ او یعنی افشرهٔ او این قوتها و این منفعتها از او [ از خشکی و قبض ] بحاصل آید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). عصارهٔ نایی بقدرتش شهد فایق گشته. (گلستان سعدی). - عصارهٔ آرغیس؛ عصارهٔ پوست انبرباریس است و در امراض مستعمل و بهتر از مامیران چینی است. (مخزن الادویة). - عصارهٔ افسنتین؛ افشردهٔ افسنتین است و صفت آن مانند غافث است. (از اختیارات بدیعی) (از الفاظ الادویة). رجوع به افسنتین شود. - عصارهٔ املج؛ سُکّ است. (فهرست مخزن الادویة). رجوع به سُک شود. - عصارهٔ انبرباریس؛ افشردهٔ زرشک است. و برای ساختن آن زرشک تر خوب رسیده را گرفته آب آن بگیرند و بجوشانند تا غلیظ شود و بر روی کاغذ کنند تا رطوبت که باقی مانده نشف کند و یا در آفتاب نهند تا تمام شود یا به آتش چنانکه گفته شد. (از اختیارات بدیعی) (الفاظ الادویة). - عصارهٔ خشخاش اسود؛ افیون است. (الفاظ الادویة) (تحفهٔ حکیم مؤمن). - عصارهٔ سوس؛ رب سوس است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). رجوع به عصارةالسوس شود. - عصارهٔ شجرةالجوز؛ افشردهٔ درخت گردکان است و بدل آن مرزنجوش است. (از الفاظ الادویة) (از اختیارات بدیعی). - عصارهٔ شقائق النعمان؛ افشردهٔ لاله است و بدل آن عصارهٔ بخور مریم. (از اختیارات بدیعی) (الفاظ الادویة). - عصارهٔ طرانیث؛ افشردهٔ طرانیث است و بدل آن عصارهٔ قرط وایل است. (از الفاظ الادویة). - عصارهٔ لحیةالتیس؛ افشردهٔ درخت سوس است، و بهترین آن تازه بود و صفت آن مانند غافث است. (از الفاظ الادویة) (از اختیارات بدیعی). - عصارهٔ مامیثا؛ شیاف مامیثا است. (الفاظ الادویة) (از تحفهٔ حکیم مؤمن). رجوع به عصارةالمامیثا شود. - عصارهٔ هوقیفصداس؛ عصارهٔ لحیةالتیس است. (فهرست مخزن الادویة). رجوع به عصارهٔ لحیةالتیس شود. || کنایه از خلاصه و برگزیدهٔ هر چیزی است. (از فرهنگ فارسی معین). || کنجاره. (دهار) (تفلیسی). ثفل چیزی که افشرده شود. (غیاث اللغات): خری که آبخورش زیر ناودان عصیر علف عصارهٔ بکنی و بخسم و شوشو. سوزنی. || (اصطلاح شیمی) دارویی که از غلظت محلولهای استخراجی که با مواد دارویی حیوانی و نباتی تهیه شده اند به دست می آید. (فرهنگ فارسی معین).

کلمات هم‌قافیه با «عصاره»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ره» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید