معنی عصا
9 بازدید
[ عَ ] (ع مص) عصا به دست گرفتن. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). عصا برگرفتن. || مانند چوب دستی گرفتن شمشیر را، و به شمشیر زدن کسی را به ضرب چوب دستی. (از منتهی الارب). گرفتن شمشیر را مانند عصا، یا زدن با شمشیر مانند زدن به عصا. (از اقرب الموارد). ریشهٔ آن هم واوی و هم یایی آمده است، و برخی گویند واوی آن در ضرب شمشیر، و یائی آن در ضرب عصا بکار رود، و بعضی عکس آن را ذکر کرده اند، و برخی هر دو حالت را در هر دو معنی مستعمل دانسته اند. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب).[ عَ ] (ع اِ) چوب. (منتهی الارب). عود. (اقرب الموارد). || چوب دستی، مؤنث آید. (منتهی الارب) (دهار) (غیاث اللغات) (ترجمان القرآن جرجانی). نوعی از چوبدستی متوسط در سطبری و باریکی که بعضی از آن سرکج بود، و در فارسی بزیادت یاء (عصای) نیز استعمال کنند. (از آنندراج) چوبدستی که در موقع راه رفتن بدان تکیه کنند. (فرهنگ فارسی معین). چوبی که بر آن تکیه کنند و بوسیلهٔ آن بزنند، و تثنیهٔ آن عَصَوان شود. (از اقرب الموارد). از آلات سلاح است، و آن چوبی باشد سودمند در کارزار و فایدهٔ آن چون فایدهٔ دبوس و چماق است. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۱۳۵). ج، أعصٍ، أعصاء، عُصیّ، عَصیّ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). پاده. پاشو. تختله. تخله. ختور. دستوار. دستواره. سنان. قرضوف. کتک. منسأة. منساة. هادیة. هرباس : {/Bاِضْرِبْ بِعَصََاکَ اَلْحَجَرَ۷-۹۲:۶۰*/}(قرآن ۲/۶۰ و ۷/۱۶۰)؛ با چوبدست خود آن سنگ را بزن. {/Bفَأَوْحَیْنََا إِلی ََ مُوسی ََ أَنِ اِضْرِبْ بِعَصََاکَ اَلْبَحْرَ۱-۷۲۶:۶۳/} (قرآن ۲۶/۶۳)؛ و به موسی وحی کردیم که با چوبدست خود دریا را بزن. {/Bقََالَ هِیَ عَصََایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْهََا ۱-۵۲۰:۱۸/}(قرآن ۲۰/۱۸)؛ گفت آن چوبدست من است که بر آن تکیه میکنم. {/Bوَ أَلْقِ عَصََاکَ ۱-۳۲۷:۱۰/}(قرآن ۷/۱۱۷ و ۲۷/۱۰)؛ و بینداز عصا و چوبدست خود را. {/Bفَأَلْقی ََ عَصََاهُ فَإِذََا هِیَ ثُعْبََانٌ مُبِینٌ ۱-۶۷:۱۰۷*/}(قرآن ۷/۱۰۷ و ۲۶/۳۲)، پس عصای خود را انداخت و ناگهان آن به اژدهائی آشکار تبدیل شد. {/Bفَأَلْقی ََ مُوسی ََ عَصََاهُ فَإِذََا هِیَ تَلْقَفُ مََا یَأْفِکُونَ ۱-۸۲۶:۴۵/}(قرآن ۲۶/۴۵)؛ و موسی عصای خود را انداخت و ناگهان آنچه را آنان به دروغ می نمودند؛ ربود. بشد پیرمردی عصائی به دست بدو گفت کای شاه یزدان پرست.فردوسی. زمام او طریق او و راهبر ستام او و دست او عصای او.منوچهری. باز بر پشت و قفا و سفت سیلی و عصا. عسجدی. گفتم بیاریدش، درآمد و خالی خواست و این عصایی که داشت برشکافت و رقعتی خرد... برون گرفت و به من داد. (تاریخ بیهقی ص ۳۲۶). کز عصا مار توانست همی کرد کلیم. (از تاریخ بیهقی ص ۳۹). کلیم آمده خود با نشان معجز حق عصا و لوح و کلام و کف و رخ انور. ناصرخسرو. بی عصا رفتن نباید چون همی بینی که سگ مر غریبان را همی جامه بدرّد بی عصا. ناصرخسرو. فردا به عصا همیت باید رفت امروز چنین چو کبک چه خْرامی؟ ناصرخسرو. آن گوی مر مرا که توانی ز من شنود این پند مر تو را به ره راست چون عصاست. ناصرخسرو. چون عصا خشک، و رفت نتواند در دو گام ای عجب مگر به عصا. مسعودسعد. من اهل مزاح و ضحکه و رنجم مرد سفر و عصا و انبانم.مسعودسعد. جز در کف کلیم عصا کی شود چو مار جز در انامل تو قلم کی شود صدف.معزی. صاحب دلق و عصا چون خضر و چون کلیم گنج روان زیر دلق مار نهان در عصا. خاقانی. گریزد ز شکل عصا مار و گوید عصاشکلم و از عصا می گریزم.خاقانی. همه فرعون و گرگ پیشه شدند من عصا و شبان نمی یابم.خاقانی. بدل به رجوع تو کان پیر دین را بجز استقامت عصائی نیابی.خاقانی. دلق و عصا را بسوز کین نه نکو مذهبیست از پی دیدار حق دلق و عصا ساختن.عطار. پیری که ز جای خویش نتواند خاست الاّ به {aعصا، a}کیَش عصا برخیزد.(گلستان). تکیه چه آری به عصای کسان زنده نشد کس به بقای کسان.امیرخسرو. رندیست که اسباب وی آسان ندهد دست سرمایهٔ تزویر عصائی و ردائی.صائب. گذشته اند ز چه بی عصا سبک پایان تو میروی به ته چاه بی عصای که چه. صائب (از آنندراج). که کور را خطری همچو بی عصائی نیست. وحید قزوینی. اعتصاء؛ عصا در دست گرفتن ازبهر تکیه. (تاج المصادر بیهقی). تعصیة؛ عصا دادن کسی را. (منتهی الارب). صم، عفج؛ به عصا زدن. (تاج المصادر بیهقی). عُکّازة؛ عصا با آهن (دهار)، عصای با سنان. مِعصال؛ عصای سرکج که بدان شاخه های درخت را گیرند. مِنجدة؛ عصای سبک که بدان ستور رانند. مَوبِل، مَیبِل، وَبیل، وَبیلة؛ عصای سطبر. هِراوة؛ عصای سطبر. چوب دستی گنده. (از منتهی الارب). - امثال: عصا الجبان أطول ؛ چوب دست ترسنده و بددل بلندتر باشد. (امثال و حکم دهخدا). جوی بازدارد بلای درشت عصائی شنیدی که عوجی بکشت ؟سعدی. نظیر: یک کلوج پنبه هم آدم میکشد. یک دست خیر است یک دست شر. (امثال و حکم دهخدا). عصای پیر بجای پیر. (مجموعهٔ امثال فارسی چ هند). عصای حضرت خضر به آن خورده ؛ همیشه هست و جاودانی است. آن را در مورد اشخاص سالدار و هر چیز که عمری دراز از آن گذشته باشد گویند. (از فرهنگ عوام). اینجا موش با عصا راه میرود؛ با عصا راه رفتن مطلقاً حزم و احتیاط فراوان بکار بردن است. (امثال و حکم دهخدا). و رجوع به «دست به عصا راه رفتن» در ترکیبات شود. صد سر را کلاهست و صد کور را عصا؛ نهایت گربز و یا کاریست. (امثال و حکم دهخدا). الناس عبیدالعصا؛ مردم بردگان عصا هستند، منظور اینست که از کسی که آنها را بیازارد میترسند و از او اطاعت می کنند. (از اقرب الموارد). لیس فی العصا سیر؛ مثلی است در مورد شخصی که بر آنچه میخواهد توانایی نداشته باشد. (از اقرب الموارد). مار بمیرد و عصا نشکند. (مثل هندی، از شاهد صادق). - دست به عصا رفتن (راه رفتن)؛ کنایه است از با احتیاط و حذر بسیار در کاری پیش رفتن. نهایت احتیاط در گفتار یا کردار خود کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به «اینجا موش با عصا راه میرود» در امثال شود. - شق عصا کردن، شق عصای مسلمین کردن؛ خلاف آوردن. (امثال و حکم دهخدا). و رجوع به شق العصا و عصا شود. - عصا برگرفتن؛ عصا به دست گرفتن : عصا برگرفتن نه معجز بود همی اژدها کرد باید عصا.غضائری. - عصا بَقّاریّة؛ عصای سخت. (منتهی الارب). - عصا غورت دادن؛ فروبردن عصا به دهان. (فرهنگ فارسی معین). - || کنایه از شق و رق راه رفتن است. (فرهنگ فارسی معین). با قد کشیده و گردن آخته حرکت کردن. - عصاموسی؛ عصاالراعی. (فهرست مخزن الادویة) رجوع به مادهٔ عصاالراعی شود. - عصا و پاافزار پیش نهادن؛ کنایه از تهیهٔ سفر کردن و عازم سفر بودن است. (آنندراج). - عصای آفتاب؛ کنایه از خطوط شعاعی آفتاب است. (از آنندراج): ز نور رای تو روشن شده ست روی سپهر وگرنه کی رَوَدی آفتاب جز به عصا.انوری. - عصای پیری؛ کنایه از فرزند خلف. (از فرهنگ فارسی معین). فرزند برومندی که در موقع کهولت و پیری به درد شخص بخورد. (فرهنگ عوام). یار و یاور دوران سالخوردگی کسی از فرزند و جز او: ادیب عشق تو در غورگی مویزم کرد عصای پیری من بود چوب حرفی من. تأثیر (از آنندراج). - عصای سه حرفی؛ از قبیل چوب سه حرفی و چوب حرفی است، و آن چوبی باریک است که در دست اطفال دهند تا آن را روی سطور کتاب گذاشته بخوانند برای محافظت سطور کتاب از آفت انگشت. (از آنندراج): نموده اند قلم را عصای سه حرفی بود طبیعت ایشان ز بس که کورسواد. میر افضل ثابت (از آنندراج). این طایفه چون کورسوادان جهان محتاج عصای سه حرفی اند همه. محمدسعید اشرف (از آنندراج). - عصای کلیم، عصای موسی، عصای دست موسی؛ اشاره به چوبدست موسای نبی (ع) است که بفرمان خداوند تبدیل به اژدها شد. و از معجزات او بشمار میرفت : کاژدهائی شد این عصای کلیم. (از تاریخ بیهقی ص ۳۸۸). حیدر عصای موسی دور است و تازه روی اسلام را به موسی دور از عصا شده ست. ناصرخسرو. حیدر زی ما عصای موسی دور است موسی ما را جز او که کرد عصائی. ناصرخسرو. عصای کلیم ار به دستم بدی به چوبش ادب را ادب کردمی.خاقانی. به دست آرم عصای دست موسی بسازم زآن عصا شکل چلیپا.خاقانی. عصای کلیمند بسیارخوار بظاهر نمایند زرد و نزار.سعدی. - رأس العصا؛ به کسی گویند که سر کوچک و خردی داشته باشد. (از اقرب الموارد). || دسته. هراوة: عصاالرمح؛ دستهٔ نیزه. عصاالفأس؛ دستهٔ تیشه. (از اقرب الموارد). - عصای آسیا؛ میل آسیا که آن را به دست می گیرند و آسیا را می گردانند. (آنندراج): بود آوازهٔ دولت ز روزی اهل دنیا را صدای کوس اقبال از عصای آسیا خیزد. سراج المحققین (از آنندراج). || در تداول فارسی، چماق. (ناظم الاطباء). || ألقی عصاه؛ رسید به جای خود و اقامت کرد، یا میخ در زمین فروکوفت و خیمه زد (منتهی الارب)، یعنی به موضع و جای خود رسید و اقامت گزید و آرام گرفت و سفر را ترک گفت، و آن مثل است. (از اقرب الموارد). و رجوع به مادهٔ عصاالقرار شود. || إنه لضعیف العصا؛ یعنی او نیکوچرانندهٔ شتران است. و هو لیّن العصا؛ یعنی نرم خو و نیکو سیاست کنندهٔ شتران است، یا سست سیاست کم زننده شتران را. (منتهی الارب). گویند: راعٍ لیّن العصا و ضعیف العصا؛ یعنی چوپان مداراکننده و نرم و خوب سیاست. و راعٍ شدیدالعصا و صُلب العصا؛ یعنی چوپان عنیف و سخت گیر. (از اقرب الموارد). || لاترفع عصاک عن أهلک؛ منظور ادب است، یعنی از تأدیب خانوادهٔ خود غافل مباش. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || هو لایضع عصاه عن عاتقه؛ یعنی او همواره اهل خود را ادب میدهد، یا پیوسته در سفر میباشد. (منتهی الارب). || قشر له العصا؛ یعنی آنچه در دل داشت برای او آشکار ساخت. || فلان یصلی عصا فلان؛ یعنی امر او را اداره و تدبیر میکند. || قرع له العصا؛ او را متوجه و متنبه ساخت. و از آن جمله است که در حق کسی که با رفیق خود موافقت کند و برابری نماید گویند «مثلک لاتقرع له العصا»، و نیز در مورد کسی که هرگاه او را متنبه کنند متوجه شود، گویند «إن العصا قرعت لذی الحلم». (از اقرب الموارد). || زبان. (منتهی الارب). لسان. (اقرب الموارد). || استخوان ساق. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مِعجَر و سربند زنان. (منتهی الارب). خِمار که ازبرای زن است. || اجتماع و ائتلاف. (از اقرب الموارد). || گروه مسلمانان. (منتهی الارب). جماعت اسلام. (از اقرب الموارد). - شقّ العصا؛ خلاف ورزیدن جماعتی از اسلام، و از آن جمله است که در مورد خوارج گویند: شقّوا عصا المسلمین، که منظور اجماع و اتفاق مسلمانان است. و در حدیث است: «إیاک و قتیل العصا»؛ یعنی زنهار که قاتل یا مقتول باشی در شق عصای مسلمین. (از منتهی الارب). و رجوع به ترکیب «شق عصا کردن» شود. انشقت العصا؛ یعنی اختلاف افتاد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آلتی که در گرفتن ارتفاع بکار میبرند. (ناظم الاطباء). || استخوان جناح. (فرهنگ فارسی معین). || صیغهٔ ماضی است از عصیان بمعنی بی فرمانی کرد، و اشاره است به آیت: {/B«وَ عَصی ََ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی ََ» ۱۳-۱۷۲۰:۱۲۱/}(قرآن ۲۰/۱۲۱). (از غیاث اللغات) (از آنندراج). || کنایه از آلت تناسل است. (از آنندراج) (از غیاث اللغات) (از ناظم الاطباء): پیری که ز جای خویش نتواند خاست الاّ به عصا، کیَش {aعصا a}برخیزد. سعدی (گلستان). چنانکه رسم عروسی بود مهیا کرد ولی به حملهٔ اول عصای شیخ بخفت. سعدی (گلستان). || آلت فلکی که کره و اسطرلاب را در خطی نهاده اند، و واضع آن شیخ شرف الدین طوسی است. (از تاریخ ابن خلکان ج ۲ ص ۳۲۰).[ عَ ] (اِخ) جایگاهی است بر ساحل فرات بین هیت و رحبة، و اسب جذیمهٔ ابرش بدانجا منسوب است. (از معجم البلدان). - یوم العصاء و خیفق؛ از جنگهای عرب است. (از معجم البلدان).[ عَ ] (اِخ) نام اسب جذیمة الابرش است. (از منتهی الارب). نام اسبی است ازآن جذیمة الابرش که آنقدر از او سواری گرفت تا نیرویی در وی نماند. و عُصیّة مادر آن اسب باشد، و در مثل گویند: إن العصا من العصیة؛ یعنی اسب عصا از مادیان عصیة زاده است، و منظور اینکه امور زادهٔ یکدیگرند. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عصا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صا» برای سرودن شعر