معنی عشو
10 بازدید
[ عَ شْ وْ ] (ع مص) در شب از دور دیدن آتش را و آهنگ روشنی آن نمودن. (از منتهی الارب). نزدیک آتش شدن برای بردن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی): عشا النار، عشا إلی النار؛ آتش را در شب از دور دید و قصد روشنائی آن را کرد به امید رهنمایی و یا مهمانی. (از اقرب الموارد). عُشوّ. رجوع به عشوّ شود. || طعام شبانگاهی خوردن. (از منتهی الارب). شام خوردن. (تاج المصادر بیهقی). || طعام شبانگاهی خورانیدن کسی را. (از منتهی الارب). شام دادن. (تاج المصادر بیهقی). عشاء و شام خورانیدن کسی را. (از اقرب الموارد). عَشْی. و رجوع به عَشْی شود. || در شب قصد کسی کردن، سپس بصورت عام بکار رفته و هر قصدکننده ای را «عاشی» گفته اند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || از کسی اعراض کردن. (تاج المصادر بیهقی) (از المصادر زوزنی) (از دهار). اعراض کردن از کسی و روی آوردن به دیگری. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || راه جستن بسوی کسی. (از منتهی الارب). به نزدیک کسی به امید احسان رفتن. (المصادر زوزنی). طلب کردن فضل کسی را. (از اقرب الموارد). || شب چرانیدن شتران را. || مانند نابینا کردن کاری را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بد شدن بینائی در شب و روز، و یا نابینا شدن، و یا بینا بودن در روز و نابینا بودن در شب. (از اقرب الموارد).[ عَ شْ وْ ] (ع اِ) عشواللیل؛ تاریکی شب. (دهار). عشوة. رجوع به عشوة شود.[ عِ شْ وْ ] (ع اِ) کاسهٔ شیر که شبانگاه وقت بازگشتن گوسپندان یا بعد آن نوشند. (منتهی الارب). قدح شیر و لبن که در ساعت بازگشتن گوسفندان از چرا، و یا بعد از آن نوشیده شود. (از اقرب الموارد).[ عُ شُ وو ] (ع مص) در شب از دور دیدن آتش را و آهنگ روشنی نمودن. (از منتهی الارب). آتش را در شب از دور دیدن و قصد روشنائی آن کردن به امید رهنمایی یا مهمانی. (از اقرب الموارد). عَشْو. رجوع به عَشْو شود. || طعام شبانگاهی خوردن. (از منتهی الارب). عَشْو. رجوع به عَشْو شود.
کلمات همقافیه با «عشو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شو» برای سرودن شعر