معنی عشبة
7 بازدید
[ عَ شَ بَ ] (ع ص) شتر مادهٔ کلان سال. (منتهی الارب). ناب. شتر بزرگ سال. (از اقرب الموارد). عَشَمة. و رجوع به عشمة شود. || مرد کوتاه بالا. (منتهی الارب). رجل قصیر. (از اقرب الموارد). || زن پست قامت زشت روی. (منتهی الارب). زن کوتاه و قصیر با زشتی روی. (از اقرب الموارد). || پیر پشت دوتا از پیری، و مرد پیر فانی، و گنده پیر. (منتهی الارب). پیرمرد و پیرزن فانی که از بزرگسالی خمیده پشت باشد. (از اقرب الموارد). || بز پیر و مسن. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب).[ عَ بَ ] (اِخ) نام موضعی است. (از منتهی الارب).[ عَ شِ بَ ] (ع ص) مؤنث عَشِب. (از اقرب الموارد): أرض عشبة؛ زمین بسیارگیاه. (منتهی الارب). رجوع به عشب شود.[ عُ بَ ] (ع اِ) واحد عُشب. (از اقرب الموارد). یک گیاه تر. (ناظم الاطباء). رجوع به عُشب شود. || عشبهٔ مغربیه است که ظیان نامند. (فهرست مخزن الادویة). مخفف عشبةالنار لغت اندلسی است، و آن یاسمین بری است، و مغربی او قوی تر و یا سیمین بری سایر ولایات ضعیف الاثرند. و جهت مفاصل مزمن و صاحبان مزاج بسیار سرد، قوی تر از چوب چینی است. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). گیاهی است که پیش از این با چینی میخوردند، معالجهٔ بعضی امراض را. (یادداشت مرحوم دهخدا). نوعی «اَزْمَلَک» است که دارای ساقهٔ زیرزمینی ضخیم و گره دار است. و میوه اش به بزرگی یک گیلاس میرسد و قرمزرنگ است و یک تا سه دانه دارد. ریشه اش در طب عوام بعنوان معرق و مدر و تصفیه کنندهٔ خون مصرف میشود، بعلاوه در رفع بیماریهای جلدی از قبیل سودا و تفلس پوست بدن مورد مصرف دارد. عشبهٔ طبی. عشبهٔ مغربیه. صبرینه. صبرینهٔ طبی. (از فرهنگ فارسی معین). - عشبةالساع؛ کراث است. (تحفهٔ حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویة). رجوع به کراث شود. - عشبةالنار؛ ظیان است. (فهرست مخزن الادویة). رجوع به ظیان و عشبة شود. - عشبهٔ بیابان؛ عشبهٔ بری. رجوع به عشبهٔ بری شود. - عشبهٔ خاردار؛ اَزْمَلَک که نوعی گیاه است. (از فرهنگ فارسی معین). رجوع به ازملک شود. - عشبهٔ طبی؛ عشبه که نوعی گیاه است. (از فرهنگ فارسی معین). رجوع به عشبة شود. - عشبهٔ مغربیه؛ عشبه که نوعی گیاه است. (از فرهنگ فارسی معین). رجوع به عشبة شود.
کلمات همقافیه با «عشبة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بة» برای سرودن شعر