معنی واژه عشاق
7 بازدید
[ عُ شْ شا ] (ع ص، اِ) جِ عاشِق. (تاج العروس) (آنندراج). مردمان عاشق و عاشقها. (ناظم الاطباء). شیفتگان، و دوستداران معشوق. (فرهنگ فارسی معین): بتان را پیش بنشاندی بهم با عاشقان یک جا بلای زلف معشوقان جدا کردی ز عشاقش. منوچهری. گهی ز چشم زند تیر بر دل عشاق گهی ز دست زند تیغ بر سر اعدا.معزی. یعنی از روی دلبران خط سبز دل عشاق بیشتر جوید. (گلستان سعدی). کمان ابروی ترکان به تیر غمزهٔ جادو گشاده بر دل عشاق مستمند کمین را. سعدی. عشاق به درگهت اسیرند بیا.سعدی. شهر خالی است ز عشاق مگر کز طرفی دستی از غیب برون آید و کاری بکند. حافظ. راه دل عشاق زد آن چشم خماری پیداست ازین شیوه که مستست شرابت. حافظ. چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد. حافظ. هُیّام؛ عشاق. (منتهی الارب). - عشاق سگ جان؛ طالبان دنیا و مردم حریص. (ناظم الاطباء). || (اصطلاح موسیقی) نام مقامی است از دوازده مقام موسیقی که آن را دو گهری روز باقی مانده می سرایند. (غیاث اللغات) (آنندراج). آوازی است ایرانی، و آن در آوازهای متعدد نواخته میشود. در پایان راست پنجگاه، عشاق را می نوازند و راست پنجگاه توسط آن تبدیل به «نوا» میشود. (فرهنگ فارسی معین). - پردهٔ عشاق؛ پرده ای از دوازده پردهٔ موسیقی. رجوع به عشاق شود: بونصر تو در پردهٔ عشاق رهی زن بوعمرو تو اندر صفت گل غزلی گوی. فرخی. بر سرِ سرو زند پردهٔ عشاق، تذرو ورشان نای زند، بر سر هر مغروسی. منوچهری. نوا را پردهٔ عشاق آراست درافکند این غزل را در ره راست.نظامی. ور پردهٔ عشاق و صفاهان و حجاز است از حنجرهٔ مطرب مکروه نزیبد.سعدی. سعدی از پردهٔ عشاق چه خوش مینالید ترک من پرده برانداز که هندوی توام. سعدی.[ عُ شْ شا ] (اِخ) (جزیرةالـ ...) شهر سینوپ که در آسیای صغیر در کنار دریای سیاه واقع شده و دارای پنجهزار تن جمعیت است. (ناظم الاطباء).[ عُ شْ شا ] (اِخ) دهی از دهستان ترک شهرستان ملایر. سکنهٔ آن ۱۲۷۷ تن. آب آن از چشمه. محصول آن غلات و انگور و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).