معنی عسلج
6 بازدید
[ عُ لُ ] (ع ص) قَوام عسلج؛ قد نازک و نرم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شباب عسلج؛ جوان تمام و کامل. (از اقرب الموارد). || (اِ) شاخ نرم و خمیده و سبز و آنچه نخستین برآید. (منتهی الارب). آنچه نرم و سبز باشد از شاخه های درخت و رَز و آنچه ابتدا روئیده باشد، و گویند آن گیاهی است بر ساحل رودها که از شدت نرمی خمیده میگردد. (از اقرب الموارد). شاخ سبز و نرم و خمنده. ترکه. شولان. (یادداشت مرحوم دهخدا). عِسلاج. عُسلوج. عُسلوجة. ج، عَسالج، عَسالیج. (از اقرب الموارد). || اسم مصری بیخ عرطنیثا است، و صنف اخیر بخور مریم را نیز نامند. (تحفهٔ حکیم مؤمن). صنف اخیر بخور مریم. (از فهرست مخزن الادویة). سلعی. کف الاسد.[ عَ سَ لْ لَ ] (ع ص) طیب و نیکو از طعام، و گویند رقیق آن. (از اقرب الموارد).[ عَ سَ لْ لَ ] (اِخ) قریه ای است دارای نخل و کشت که شعبه ای از چشمهٔ مُحَلَّم آن را سیراب میکند. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «عسلج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لج» برای سرودن شعر