معنی عسلان
6 بازدید
[ عَ سَ ] (ع مص) سخت جنبیدن نیزه. (از منتهی الارب). جنبیدن نیزه. (المصادر زوزنی). جنبانیدن نیزه. (تاج المصادر بیهقی): عسل الرمح؛ اهتزاز و جنبیدن نیزه سخت شد و مضطرب گشت. (از اقرب الموارد). عَسْل. عُسول. و رجوع به عَسْل و عُسول شود. || پریشان دویدن و سر جنبانیدن و پویه دویدن گرگ و اسب و مردم. (از منتهی الارب). دویدن گرگ. (المصادر زوزنی). پوئیدن. (تاج المصادر بیهقی): عسل الذئب أو الفرس؛ گرگ یا اسب در دویدن خود مضطرب گشت و سر خود را در حال حرکت تکان داد. (از اقرب الموارد). عَسْل. و رجوع به عَسْل شود. || مضطرب گردیدن آب از جنبانیدن باد. (از منتهی الارب): عسل الماء؛ باد آب را حرکت داد و آن مضطرب گشت. (از اقرب الموارد). عَسَل. و رجوع به عسل شود.[ عُ ] (ع اِ) جِ عَسَل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به عسل شود.
کلمات همقافیه با «عسلان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر