معنی عسال
5 بازدید
[ عَ سْ سا ] (ع ص) مبالغه است مصدر عَسَل را. (از اقرب الموارد). رجوع به عسل شود. || منسوب به عسل. (از الانساب سمعانی). || انگبین گیرنده. (منتهی الارب). انگبین چین. (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی). چینندهٔ عسل از جای آن. (از اقرب الموارد). || انگبین فروش. (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی) (ناظم الاطباء). || شکرریز. (ناظم الاطباء). || نیزهٔ سخت جنبان. (منتهی الارب). رمح و نیزه که از نرمی به اهتزاز آید. (از اقرب الموارد). || (اِ) انجیر سیاه و یا سپید بسیار شیرین. (ناظم الاطباء). || گرگ. (ناظم الاطباء) (از تاج العروس).[ عَ سْ سا ] (اِخ) (۲۶۹-۳۴۹ هـ . ق.) نام او محمدبن احمدبن ابراهیم اصفهانی و مکنی به ابواحمد و مشهور به عسال است. قاضی و محدث و از اهالی اصفهان بود، و مسند قضاوت را در این شهر بعهده داشت. از جمله کتابهای اوست: أحادیث مالک، الامثال، التاریخ، التفسیر، الرقائق، الشیوخ، غریب الحدیث، المسند، المعرفة. (از الاعلام زرکلی از ذکر اخبار اصبهان و سیرالنبلاء).[ عَ سْ سا ] (اِخ) نام او محمدبن موسی عسال نیشابوری و مکنی به ابوعبداللََّه است. از فقیهان و زاهدان بود و حدیث را از ابن عیینه و هشیم و ابن مبارک شنیده است و احمدبن حرب و ایوب بن حسن از او روایت کرده اند. (از اللباب فی تهذیب الانساب).
کلمات همقافیه با «عسال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر