معنی عزیمة
6 بازدید
[ عَ مَ ] (ع مص) آهنگ نمودن بر امر و دل نهادن و کوشش کردن. (از منتهی الارب). دل بر کاری نهادن. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان القرآن جرجانی). عزم [ عَ / عُ ] . عَزیم. معزم [ مَ زَ / زِ ] . عُزمان. و رجوع به عَزم شود.[ عَ مَ ] (ع اِمص، اِ) ارادهٔ مؤکد. (از اقرب الموارد) (از تعریفات جرجانی). صریمة. مَریر. مریرة [ مَ رَ / مِ رْ ری رَ ] . اندیشه. آهنگ. عزیمت. رجوع به عزیمت شود. || تعویذ. (ناظم الاطباء). رقیة. (اقرب الموارد). افسون. (دهار). عزیمت. رجوع به عزیمت شود. || آیه ای از قرآن مجید که بر آفت رسیده به امید به شدن میخوانند. (ناظم الاطباء). ج، عَزائم (اقرب الموارد)، عَزیم. (ناظم الاطباء). رجوع به عزائم شود. || (اصطلاح اصول) لفظی است که در برابر رخصت ایراد شود و آن شامل فرض و واجب و سنت و نفل و مباح و حرام و مکروه باشد. و برخی گفته اند فقط شامل فرض و واجب و حرام و مکروه است، زیرا سنت برای تکمیل فرایض و تبع آن وضع شده و همچنین نفل برای جبران نقص در تمکن عزیمت وضع گردیده، و آن فرض باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). احکام کلی است که ابتدا مشروع شده است، و مخصوص به بعضی از مکلفان دون بعضی دیگر، یا حالی دون حالی نمی باشد مانند نماز و روزه. (از فرهنگ علوم عقلی از موافقات). اسم است آنچه را اصل مشروعات باشد بدون تعلق به عوارض. (از تعریفات جرجانی). || (اصطلاح فلسفه) ارادهٔ مؤکده است که اجماع نامیده میشود. (از فرهنگ علوم عقلی). رجوع به اجماع شود. || (اصطلاح حقوق) آنچه قانوناً افراد ملزم به ارتکاب آن هستند، در برابر رخصت که ارتکاب آن بسبب عذر قانونی مجاز باشد. و آن را در حقوق جدید با اصطلاح تکلیف بیان میکنند. (از فرهنگ حقوقی).
کلمات همقافیه با «عزیمة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مة» برای سرودن شعر