معنی عز

معنی عز

7 بازدید
[ عَ زز ] (ع مص) غالب آمدن بر کسی در معازّة. (از منتهی الارب). در معارضهٔ ارجمندی و بزرگی، بر کسی غالب شدن. (از اقرب الموارد). غلبه کردن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). || با هم چیرگی کردن در خطاب. (از منتهی الارب). غلبه کردن کسی را در خطاب و احتجاج. (از اقرب الموارد). گویند: اذا عز أخوک فهُن؛ یعنی هرگاه برادرت چیره گردد و در پاداشش نتوانی، نرمی و ملاطفت کن. (منتهی الارب). یعنی اگر برادرت بر تو غلبه کرد و برابری با او نتوانی، پس با او نرمی کن. (از اقرب الموارد). و در مثل گویند: مَنْ عَزَّ بَزّ؛ یعنی هرکه غالب آمد بُرد. (منتهی الارب). یعنی هرکه غلبه کند می رباید. (از اقرب الموارد). || گویند: جی ء به عزاً بزاً؛ یعنی بی شک. (منتهی الارب). یعنی لامحاله او را آوردند. || قوی و توانا کردن. (از اقرب الموارد). || تنگ شدن سوراخ پستان شتر. (تاج المصادر بیهقی). عُزوز. عِزاز. رجوع به عزوز و عزاز شود.
[ عَ زْ زَ ] (ع فعل) کلمهٔ فعل که بیشتر در دعا استعمال کنند، یعنی باجلال و مجلل و سربلند باد. (ناظم الاطباء). و این فعل در ترکیب بکار رود چون عز اسمه و عز نصره و عز و جل. رجوع به این ترکیبات در ردیف خود شود.
[ عِ زز ] (ع مص) ارجمند گردیدن. (از منتهی الارب). ارجمند شدن. (المصادر زوزنی). عزیز شدن. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). || قوی شدن بعدِ خواری. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). قوی شدن. (تاج المصادر بیهقی). || ضعیف شدن. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). از اضداد است. (از اقرب الموارد). || کمیاب شدن. (از منتهی الارب). نایافت شدن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی): عز الشی ء؛ کم و قلیل شد آن چیز آنچنانکه به آسانی به دست نیاید، و چنین چیزی را عزیز گویند. (از اقرب الموارد). || روان گردیدن آب. (از منتهی الارب): عز الماء؛ آب جاری شد. (از اقرب الموارد). || روان شدن آنچه در زخم بود. (از منتهی الارب): عزت القرحة؛ آنچه در زخم بود جاری گشت. (از اقرب الموارد). || عز علیَّ أن تفعل کذا؛ ثابت و درشت شد و لازم گردید و دشوار شد بر من چنین کردن تو. (منتهی الارب). لازم و سخت شد بر من که چنین کنی. (از اقرب الموارد). سخت آمدن کسی از چیزی. (المصادر زوزنی). و نیز: عزّ علیَّ أن أراک کذا؛ دشوار است بر من اینکه تو را چنین ببینم. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || گرامی شدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). گویند: عززتُ علیه؛ یعنی گرامی شدم نزد او. (از منتهی الارب). || چون گویند: تُحبنی؟ در جواب آرند لعزّما؛ یعنی نیک دوست میدارم تو را. (از منتهی الارب). چون بکسی بگوئی: أ تُحبنی، یعنی آیا مرا دوست داری؟ در جواب گوید: لعزما، یا لشدّما، یا لحقّ ما؛ یعنی حق است آنچه گفته ام. (از اقرب الموارد).
[ عِ زز ] (ع اِمص) ارجمندی. مقابل ذل. (از منتهی الارب). خلاف ذل. (اقرب الموارد). عزت و ارجمندی. (غیاث اللغات): دریغ فر جوانی و عز اوی دریغ عزیز بودم از این پیش همچنان سپریغ. شهید بلخی. بماناد جاوید در عز و ناز ازو دور چشم بد و بی نیاز.فردوسی. همه پاک با لشکر و ساز راه همه نامدارانِ با عز و جاه.فردوسی. این عز تو را خواسته ز ایزد وآن عمر تو را خواسته ز یزدان.فرخی. تا چرخ کمان دارد تا کوه کمر دارد از فخر کمان داری وز عز کمر داری. فرخی. ای مرا سایهٔ درگاه تو سرمایهٔ عز وز بلاها و جفاهای جهان پشت و پناه. فرخی. خدایگان خراسان و آفتاب کمال که وقف کرد بر او ذوالجلال عز و جلال. عنصری. شاها هزار سال به عز اندرون بزی وآنگه هزار سال بملک اندرون ببال. عنصری. یا رب هزار سال ملک را بقا دهی در عز و در سلامت و در یمن و در یسار. منوچهری. رسم بهمن گیر و از نو تازه کن بهمنجنه ای درخت ملک بارت عز و بیداری تنه. منوچهری. این عز و این کرامت و این فضل و این هنر زآن اصل ثابتست و از آن گوهر اثیر. منوچهری. تیر او باد عز و نعمت و ناز تا بتابد بر آسمان بر تیر. ؟ (از فرهنگ اسدی نخجوانی). و هم بر این خویشتن داری و عز گذشته شد. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۵). در عز و دولت سالها بزیاد. (تاریخ بیهقی). نبینی خوب را زشتی مقابل نبینی عزّ را خواری موازی.ناصرخسرو. که را جامهٔ عزّ ببْرید دنیا بدین بازگردد بدو اعتزازش.ناصرخسرو. اگر خوار است و بی مقدار یمگان مرا اینجا بسی عز است و مقدار. ناصرخسرو. و یک چندی به مقر عز مقام کرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۲). ای فلک همتی که هرچه کنی مایهٔ عز و افتخار شود.مسعودسعد. بادا در بوستان عز قرارت بادا اندر سرای ملک مقامت.مسعودسعد. بر سر دولت هنرمندان سایهٔ عز جاودان تو باد.مسعودسعد. عز دنیا با عز آخرت موصول و مقرون گرداناد. (کلیله و دمنه). رفتن بر درجات شرف بسیارمؤونت است و فرودآمدن از مراتب عز اندک عوارض. (کلیله و دمنه). آخر ایشان در نبوت... را برای عز نبوت و خاتمت رسالت برگزید. (کلیله و دمنه). عنقا به باغ بخت و سلیمان به تخت عز با جاه نو رسید و به امکان نو نشست. خاقانی. به عز عز مهیمن به حق حق مهین به جان جان پیمبر به سر سر کتاب. خاقانی. عاقلان دیدند آب عز شروان خاک ذل بر هری و بلخ و مرو شاهجان افشانده اند. خاقانی. سلطان ازبهر شرف دین و عز اسلام بدین مصالحت راضی شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۳). در عز چون افریدون بودند و در همت چون گردون. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۷). درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود... به عز قناعت. (گلستان). و به عز اجابت مقرون. (گلستان). خدایا به عزت که خوارم مکن به ذل گنه شرمسارم مکن.سعدی. عز ناخفتن ار تو هستی کس نص یا أیها المزمل بس.اوحدی. - امثال: عز الادب خیر من شرف النسب (امثال و حکم دهخدا)؛ یعنی ارجمندی ادب به از شرافت نسب است. عز الدنیا بالمال و عز الآخرة بالاعمال (حدیث)؛ عزت دنیا در مال است و عزت آخرت به کردار. - أدام اللََّه عزه؛ خداوند عزت و ارجمندی وی را پایدار سازد: و بشنوده باشد خان أدام اللََّه عزه که چون پدر ما... گذشته شد ما غایب بودیم از تخت ملک. (تاریخ بیهقی). - عز وصول بخشیدن؛ در تداول نامه نگاری، به معنی رسیدن نامه است، و آن تعبیری است احترام آمیز و بزرگداشت نویسنده را. || (ص، اِ) باران سخت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ عِ زز ] (اِخ) نام دختر هیثم بن محمدبن هیثم، که از زنان محدث و صالح قرن ششم هجری بوده است. وی حدیث را نزد سلیمان بن ابراهیم حافظ آموخت، و سمعانی نام او را آورده است. (از اعلام النساء از التحبیر سمعانی).
[ عِ زز ] (اِخ) قلعه ای است به روستای بردعة. (منتهی الارب). قلعه ای است در رستاق بردعة از نواحی اَران. (از معجم البلدان).
[ عَ زز ] (ع ص) رجل عز؛ مرد ارجمند. (ناظم الاطباء). مرد قوی و عزیز. (از اقرب الموارد). عزیز. گرامی. رجوع به عزیز شود.
[ عَ زِنْ ] (ع ص) شکیبا و صابر. (منتهی الارب). آنکه بر پیش آمدی که بدو رسیده است، شکیبائی کند. (از اقرب الموارد). عَزی. رجوع به عزی شود.

کلمات هم‌قافیه با «عز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «عز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید