معنی عریض

معنی عریض

7 بازدید
[ عَ ] (ع ص) پهناور. (منتهی الارب). خلاف طویل. (از اقرب الموارد). باپهنا. دارای عرض زیاد. پهن. پهناور. (فرهنگ فارسی معین). عُراض. (اقرب الموارد). و رجوع به عُراض شود. ج، عِراض. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء): به تخته های عریض ترتیب داده و به علاقات محکم کرده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۵). || کنایه از چیز بسیار و کثیر است. پهن، یعنی بسیار و همیشه. (ترجمان القرآن جرجانی): دعاء عریض؛ دعاء بسیار. (منتهی الارب). دعای کثیر، و آن مجاز است از عرض و پهنای جسم. (از اقرب الموارد): {/Bوَ إِذََا مَسَّهُ اَلشَّرُّ فَذُو دُعََاءٍ عَرِیضٍ ۱۰-۱۶۴۱:۵۱/}(قرآن ۴۱/۵۱)؛ و چون او را شر رسد، پس صاحب دعایی بسیار است. از پی عرض نگه داشتن و جاه عریض خواسته بر دل او خوارتر از خاک و حصاست. فرخی. از پی نام بلند و از پی جاه عریض ملک او و مال او را نزد او مقدار نیست. فرخی. امیر مکرم مفضل جمال اهل کرم سزا و اهل بجاه عریض و فضل عمیم. سوزنی. || فراخ و گشاد و وسیع. (ناظم الاطباء). || رجل عریض البطان؛ مرد توانگر. (منتهی الارب). مثری و غنی. (اقرب الموارد). || بزغالهٔ یک ساله که جهت گشنی در بانگ و حرکت آمده، یا به عرض کنج دهن گیاه را تناول نماید. (منتهی الارب). عریض از مَعز، آنکه یک سال بر او گذشته باشد و گیاه را با گوشهٔ کنج دهان خود خورد. (از اقرب الموارد). ج، عرضان [ عِ / عُ ] . (اقرب الموارد) (منتهی الارب): بچهٔ گوسفند چون چهارماهه باشد و از بز بود... و چون قوی تر گردد عریض گویند. (تاریخ قم ص ۱۷۸). || خصی از گوسفند. (منتهی الارب). || (اصطلاح عروض) نام بحری است مقلوب طویل، و وزنش مفاعیلن فعولن است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به طویل شود. || در طب، قسمی از نبض، و آن قوی و در پهنای ساعد باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). ضد طویل. و رجوع به طویل شود.
[ عَ ] (اِخ) تپه ای است بسوی نیر بنی غاضرة. و گویند کوهی است. و گویند نام یک وادی است. و گویند جایگاهی است در نجد. (از معجم البلدان).
[ عَ رِیْ یِ ] (اِخ) دهی از دهستان میربچهٔ بخش رامهرمز شهرستان اهواز. سکنهٔ آن ۱۱۰ تن. آب آن از رودخانهٔ گوپال. محصول آن غلات، برنج، کنجد و بزرک است. ساکنان این ده از طایفهٔ زبید هستند و آن را «بنه زبید» هم نامند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ عِ رْ ری ] (ع ص) کسی که شر و فساد پیش آرد مردم را، و آنکه کار بی فایده کند و در پی باطل رود. (منتهی الارب). آنکه برای مردم شر پیش آورد. (از اقرب الموارد).
[ عُ رَ ] (اِخ) وادیی است به مدینه و در آن شتران اهل مدینه باشند. (منتهی الارب). یک وادی است در مدینه و نام آن در غزوات آمده است. (از معجم البلدان). دیهی است از دیههای مدینه به یک فرسخی آن، و این ده ملک باقر علیه السلام بوده است و صادق علیه السلام این ده را وصیت کرد در حق پسرش علی، و او در وقت وفات صادق دوساله بوده است و چون بزرگ شد بدان دیه رفت و ساکن گشت و فرزندان او را عریضیة بدین سبب میخوانند. (تاریخ قم ص ۲۲۴).

کلمات هم‌قافیه با «عریض»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یض» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید