معنی عروسی
5 بازدید
[ عَ ] (حامص) همسری دختر یا زنی با مردی. بیوکانی. (فرهنگ فارسی معین). دیبار. میزاد. نیوکانی. (ناظم الاطباء). کدخدایی. إملاک. زفاف. - شب عروسی؛ لیلةالزفاف. شب که عروس بخانهٔ داماد رود و مراسم زفاف صورت گیرد. || شادی نکاح. (آنندراج) (غیاث اللغات). جشنی که به هنگام ازدواج برپا کنند. (فرهنگ فارسی معین). میزد. رجوع به میزد شود: تکلفی فرمود امیر محمود عروسیی را که مانند آن کس یاد نداشت. (تاریخ بیهقی ص ۲۴۹). دختر سالار بکتغدی را به پردهٔ این پادشاه زاده آوردند... و عروسیی کردند که کس مانند آن یاد نداشت. (تاریخ بیهقی ص ۵۳۵). در عقد نکاح و عروسی وی طغرل تکلفها بی محل نمود. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۴). در عروسیّ گل عجب نبود گر به حنّا کنند دست چنار.خاقانی. وقت عروسی شود شاه حکایت کنند هرکه به موی دروغ زلف نهد بر عذار. خاقانی. آن درد دل که برده ای آنگه عروسی است در جنب محنتی که ز هجران کنون بری. خاقانی. چه خوش گفت آن نهاوندی به طوسی که مرگ خر بود سگ را عروسی.نظامی. عروسی بود نوبت ماتمت گرت نیکروزی بود خاتمت.سعدی. چنانکه رسم عروسی بود مهیا کرد. (گلستان). اُدبة؛ طعام عروسی و کدخدائی. ذِمّة؛ طعام عروسی. (از منتهی الارب). - امثال: خرکی را به عروسی خواندند خر بخندید و شد از قهقهه سست.خاقانی. عروسی بچشم تماشائی آسان است . (امثال و حکم دهخدا). اکنون چه خوشی و گر خوشی دست دهد صد کاسه به نانی چو عروسی بگذشت. انوری (از امثال و حکم دهخدا). عروسی چون کنی بردار بانگی. قرض عروسی را خدا می دهد. مرغ را در عروسی و عزا هر دو سر میبرند. هر جا عروسی است پاچه ورمی مالد، هر جا عزا است یخه می درد. (امثال و حکم دهخدا). هرکه عروسی رفت عزا هم میرود. (امثال و حکم دهخدا). - شمع عروسی؛ مشعل و چراغهائی که در شب زفاف روشن می کنند. (ناظم الاطباء). - عروسی قریش؛ مجلس تعزیهٔ زنانه که هنوز مراسم آن در میان زنان تهران و برخی از شهرستانها متداول است، و در آن عروسی دختری از قبیلهٔ قریش و عروسی فاطمه دختر رسول خدا (ص) را تجسم دهند. (فرهنگ فارسی معین). - لباس عروسی؛ لباس که هنگام جشن زفاف پوشند. لباس عروس.[ عَ ] (اِخ) احمدبن موسی بن داود عروسی، ملقب به شهاب الدین. از فضلای مصر بود و در منیة عروس، از توابع منوفیهٔ مصر متولد شد و به سال ۱۲۰۸ هـ .ق. درگذشت. او راست: حاشیة علی الملوی علی السمرقندیة، و شرح علی نظم التنویر فی اسقاط التدبیر. (از الاعلام زرکلی).[ عَ ] (اِخ) نام او مصطفی بن محمدبن احمدبن موسی عروسی است. او فقیه شافعی مذهب مصری بود و به سال ۱۲۱۳ هـ .ق. متولد شد و در سال ۱۲۸۱ عهده دار مشیخهٔ الازهر گشت، و بسبب برخی مقررات جدید که ابداع کرد (از آن جمله برقرار کردن امتحان مدرسان ازهر بوده است) به سال ۱۲۸۷ هـ .ق. بطور ناگهانی از سمت خود عزل شد. او را کتابهائی است، از جمله: ۱- احکام المفاکهات فی أنواع الفنون المتفرقات. ۲- الانوار البهیة فی بیان أحقیة مذهب الشافعیة. ۳- العقود الفرائد فی بیان معانی العقائد. ۴- کشف الغمة فی تقیید معانی أدعیة سیدالامة. ۵- نتائج الافکار القدسیة، که حاشیه ای است بر شرح زکریا انصاری بر رسالهٔ قشیریة در تصوف، در چهار جزء. (از الاعلام زرکلی از تاریخ الازهر و خطط مبارک و الازهر فی الف عام).
کلمات همقافیه با «عروسی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سی» برای سرودن شعر