معنی عروسک

معنی عروسک

4 بازدید
[ عَ سَ ] (اِ مصغر) تصغیر عروس. (برهان). عروس کوچک. عروس خرد. رجوع به عروس شود. || لعبتی که دخترکان سازند. (برهان). لعبت که دختران به آن بازی کنند. (غیاث اللغات). لعبت را گویند که دختران بدان بازی کنند، و آن را بفارسی لهفت خوانند. (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). لعبتی که کودکان (مخصوصاً دخترکان) بدان بازی کنند. (فرهنگ فارسی معین). لعبت. دمیة. ملعبه. آدمک. بازیچه. آنچه از پارچه یا موم یا پلاستیک و دیگر چیزها بشکل دخترکان زیبا سازند برای بازیچه. تندیسهای خرد از پارچه و غیره برای بازی کودکان مادینه : حالت قشنگی که بخودش گرفته بود بیشتر او را شبیه یک آدم مصنوعی یا یک عروسک کرده بود. (سایه روشن صادق هدایت ص ۱۳). - عروسک پسِ پرده؛ اسم فارسی حب کاکنج است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). اسم فارسی عامهٔ فرس، کاکنج است. (مخزن الادویة). عروس پشت پرده. عروس درپرده. عروسک پشت پرده. رجوع به کاکنج شود. - عروسک پشت پرده؛ کاکنج، که نوعی گیاه است. عروس پس پرده. عروس پشت پرده. عروس درپرده. عروسک پس پرده. رجوع به کاکنج شود. - عروسک پهلوان کچل بودن؛ بی عرضه بودن. از خود اراده و فکر نداشتن: وزیران دورهٔ استبداد حکم عروسک های پهلوان کچل را داشتند و نمی توانستند از خود دارای فکر و اراده ای باشند. (فرهنگ عوام). - عروسک خیمه شب بازی؛ عروسکی که در خیمه شب بازی بکار رود و با سیم یا نخی آنها را به حرکت درآرند و یک تن از داخل خیمه بزبان آنها سخن میگوید. رجوع به خیمه شب بازی شود. - || کنایه از شخص بی اراده که آلت دست دیگران شود. - عروسک درپرده؛ کاکنج، که گیاهی است. عروسک پس پرده. عروسک پشت پرده. عروس پس پرده. عروس پشت پرده. عروس درپرده. رجوع به کاکنج شود. || دختر نابالغ که او را به شوهر دهند. (برهان). || منجنیق کوچک را گویند، و آن آلتی باشد که در قلعه ها سازند و بدان سنگ و آتش و خاکستر به جانب دشمن اندازند. (برهان). منجنیق کوچک، و آن از آلات جنگ قلعه گیری است. (غیاث اللغات) (آنندراج). || نام پرنده ای است که شبها بیدار باشد و بانگ کند. (برهان). || اسم فارسی طینوس است. (مخزن الادویة). اسم فارسی طنبوث است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). || کرم شب تاب. (برهان). حباحب است که بفارسی کرم شب تاب نامند. (مخزن الادویة). ذروح. (از دهار). کاغنه. (از زمخشری). ذرجدح. (از دهار). واحد ذراریح که جمع ذرّوح است. گوژخار. باغوجه. مگسک. واغنه. رجوع به ذروح شود. || بوم ماده را گویند، و آن پرنده ای است منحوس. (برهان). || رنگ لعلی. (برهان). || میوه ای است از اقسام زردآلو. (آنندراج) (از غیاث اللغات): وصف زردآلو ار کنم بنیاد سازم اول ازو عروسک شاد. شرف الدین علی یزدی (در صفت فواکه، از آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «عروسک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «سک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید