معنی عرعری
6 بازدید
[ عَ عَ ] (ص نسبی) منسوب به عرعر. مانند عرعر. بسان درخت عرعر. - قامت عرعری؛ قامت آخته و راست : ترا ره نمایم که چنبر که را کن به سجده مر این قامت عرعری را. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۱۴). || بچهٔ نحس و بداخلاق. عرعرو. (از فرهنگ لغات عامیانه). رجوع به عرعرو شود. - عرعری کردن؛ خاصیت و جلوهٔ درخت عرعر داشتن. بید ار چه سبز و نغز و لطیف است در بهار کی در چمن به جلوه کند بید عرعری. مجد همگر.
کلمات همقافیه با «عرعری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر