معنی عرص
7 بازدید
[ عَ ] (ع مص) پیوسته با درخش و رعد ماندن هوا. (از منتهی الارب). پیوسته با درخش و تندر گردیدن هوا. (از ناظم الاطباء). دوام یافتن برق آسمان. (از اقرب الموارد). || مضطرب گردیدن شتر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بستن گردن شتر را بر بازوی آن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).[ عَ ] (ع اِ) تیر که بر آن چوبهای کوچک انداخته، خانه را بدان سقف نمایند و آنرا با سین نیز نوشته اند. (از منتهی الارب). به معنی عرس است. (از اقرب الموارد). رجوع به عرس شود. || (ص) برق پراکنده و مضطرب و درخشنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). برق مضطرب. (از اقرب الموارد). عَرِص. رجوع به عَرِص شود.[ عَ رِ ] (ع مص) پراکنده درخشیدن برق. (از منتهی الارب). مضطرب شدن برق. (از اقرب الموارد). || نشاط و شادمانی نمودن. (از منتهی الارب). فعال و بانشاط شدن. (از اقرب الموارد). نشاطی شدن. (تاج المصادر بیهقی). || بوی نم گرفتن خانه و گیاه. (از منتهی الارب). تغییر یافتن بوی خانه و گیاه از نمناکی. (از اقرب الموارد). دم گرفتن خانه از نم. (تاج المصادر بیهقی).[ عَ رِ ] (ع ص) شادمان. (ناظم الاطباء). || برق پراکنده و مضطرب. (از اقرب الموارد). عَرص. رجوع به عَرص شود.
کلمات همقافیه با «عرص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رص» برای سرودن شعر