معنی عذر
10 بازدید
[ عُ ] (ع اِ) بهانه. (از منتهی الارب) (آنندراج): هیچ عذر نماند و خوارزم به دست ما آمد ناچار ما را این خون بباید خواست تا کشندهٔ داماد را بکشیم به خون و ملک و میراث بگیریم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۹۰). پس آن به که بگریزی از عذر او کزو خیر هرگز نخواهدت خواست. ناصرخسرو. - عذر زنانه؛ حیض و نفساء و استحاضه. (غیاث اللغات). و رجوع به عذر داشتن و عذر دیدن شود. || پوزش رفع کردن گناه و سرزنش. (از قطرالمحیط) (از اقرب الموارد): واسطه شود تا خداوند سلطان عذر من بپذیرد. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۵). عذر من بین در آخر قرآن لفظ الناس را مکن انکار.خاقانی. عذر احمق بدتر از جرمش بود عذر نادان زهر هر دانش بود.مولوی. گر صورتی چنین به قیامت درآورند عاشق هزار عذر بگوید گناه را.سعدی. آن غضب ناپسند باشد و زشت که چو کردی مجال عذر نهشت.اوحدی. پیر مغان ز توبهٔ ما گر ملول شد گو باده صاف ده که به عذر ایستاده ایم. حافظ. عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش.حافظ. هر گنه عذری و هر تقصیر دارد توبه ای نیست غیر از روز رفتن عذر بیجا آمدن. صائب. - عذر آوردن؛ بهانه آوردن. علت موجه گفتن ارتکاب گناهی را. جواب مقنع گفتن کار زشت یا ناروائی را: تنت از بهر طاعت بُد به عصیانش بفرسودی چه عذر آری اگر فردا بخواهند از تو این تاوان. ناصرخسرو. عذر میاور نه حیل خواستند این سخن است از تو عمل خواستند.نظامی. اگر هزار جفا سروقامتی بکند چو خود بیاید عذرش بباید آوردن.سعدی. - || پوزش خواستن : سعدیا بسیار گفتن عمر ضایع کردن است وقت عذر آوردن است استغفراللََّه العظیم. سعدی. بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدا آورد.سعدی. - عذر بدتر از گناه؛ پوزش که از خطا عظیم تر است و آن مثلی است مشهور و برای کسی آرند که در انجام ندادن کاری یا ارتکاب خطایی عذری آورد که از خود گناه نامقبول تر و بدتر باشد: عقل تو از بس که آمد خیره سر هست عذرت از گناه تو بتر.مولوی. عذر خواهی کندم بعد از قتل عذر بدتر ز گناهش نگرید.محتشم.[ عَ ] (ع مص) بسیار عیب گردیدن. || بسیار گناه گردیدن. || افسار نهادن اسب را. || ختنه کردن کودک را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (از قطرالمحیط). || غالب شدن کسی را خون. || بهانه نمودن. (منتهی الارب). || معذور داشتن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || بدرد آوردن کودک را. (قطرالمحیط) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عذر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذر» برای سرودن شعر