معنی عجین کردن
7 بازدید
[ عَ کَ دَ ] (مص مرکب) خمیر کردن. آمیختن : دجله خوناب است زین پس گر نهد سر در نشیب خاک نخلستان بطحا را کند از خون عجین. سعدی.
کلمات همقافیه با «عجین کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر