معنی عجین
15 بازدید
[ عَ ] (ع مص) سرشتن و خمیر کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). آمیختن : آبش همه از کوثر و از چشمهٔ حیوان خاکش همه از عنبر و کافور عجین است. منوچهری. جان تو بر عالم علوی رسد چون کنی مر علم را با جان عجین. ناصرخسرو. || بر عجان کسی زدن. (منتهی الارب). || دست زدن شتر ماده بر زمین در رفتن. || تکیه بر زمین نمودن برای برخاستن از جهت پیری و ضعف. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) خمیر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (ص) سرشته. (آنندراج) (منتهی الارب). || مخنث. (منتهی الارب). ج، عُجُن. || نرم و سست از مرد و زن. || گول. || گروه بسیار. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «عجین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر