معنی عجل
7 بازدید
[ عُ جُ ] (ع ص) جِ عجول. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عَ جِ / جُ ] (ع ص) شتاب کننده. (اقرب الموارد). سریع. (منتهی الارب). || آنکه بدین جهان خرسند باشد. (اقرب الموارد).[ عَ جَ ] (ع مص) شتافتن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ترجمان علامه): حکمت حق مانع آید زین عجل جمعشان دارد به صحبت تا اجل. مولوی (مثنوی). || بطی ء شمردن امری را. (از اقرب الموارد). || (اِ) گل و لای. (آنندراج) (منتهی الارب). قال اللََّه : خلق الانسان من عجل. (قرآن ۲۱/۳۷). || لای سیاه بدبو. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء).[ عِ جَ ] (ع اِ) جِ عِجلة. (منتهی الارب). رجوع به عِجله شود.[ عِ ] (ع اِ) گوساله. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). گوسالهٔ اول سال. (اقرب الموارد) (غیاث اللغات). ج، عُجول : آل موسی کو دریغا تا کنون عابدان عجل را ریزند خون. مولوی (مثنوی). قد شابَهَ بالوَری ََ حِمارٌ عِجْلاً جسداً له خُوارٌ. سعدی (گلستان). بچهٔ گاو چون از مادر بزمین آید عجل بود. (از تاریخ قم ص ۸۱۸).
کلمات همقافیه با «عجل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جل» برای سرودن شعر